هشدار

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 714

02 بهمن

نقش آزادی در تربیت کودک

پدر و مادر عزیزم دوستتان دارم برای خودتان کاش دوستم بدارید برای خودم!

وقتی نیامده بودم از خدا می خواستید آمدنم را. وقتی فهمیدید قصد آمدن کردهام مثل اینکه لحظه ها بنای لجاجت با دلتان را گذاشته باشند هر ثانیه ساعتها طول می کشید برایتان. هرچه به آمدنم نزدیکتر می شد حوصله لحظه ها انگار بیشتر می شد. صدای قلبم را که از پشت دیوار خانه مادریام می شنیدید قلبتان از هیجان تندتر میزد روی لبتان شبنم خنده می نشست و دلتان آرام می گرفت. تکان که می خوردم جان می گرفتید. از حرکت که باز می ایستادم نفستان به شماره می افتاد. سفرم برای شما طولانی بود. روز آمدنم که رسید چشمهایتان تاب پلک زدن را هم از دست داده بود.

 

لبهایتان رنگ ذکر گرفته بود. دلتان متصل شده بود به آسمان. حالتان فقط حال دعا بود. صدای گریه ام را که شنیدید چشمتان بارید لبتان خندید نگاهتان که به چشمانم گره خورد چشمانتان رو به آسمان رفت و لبهایتان طاق نصرت شکر زدند. بالای سر من از زیبایی ام گفتید و از نمکین بودنم. به دستان کوچکم نگاه کردید و از لبهای شکرینم قند در دلتان آب شد. چشمانم را که باز کردم لحظه ای چشمتان را نمی بستید از بس که برق نگاهم دلتان را می ربود. برای در آغوش گرفتنم صف می کشیدید. لبخندم ترجمه جدیدی از زندگی را برایتان به ارمغان آورده بود. اولین بار که صدای خنده ام در خانه تان پیچید تعریف تازهای از موسیقی طربانگیز در قاموس ذهنتان نقش بست. اولین قدمی را که روی پای خودم ایستادم و به پیش رفتم آنقدر طرب آلود خندیدید و شاد شدید که زمین زیر پایتان رقصید.

 

اینها همه نوید یک دنیا محبت برای من داشت. گمانم این بود شما ما برای خودم می خواهید. دل من مثل قطره باران بهاری بیرنگ بود و مثل آب سرچشمه زلال. در باور کوچکم نمی گنجید که این همه شادی تا وقتی است که من مزاحم خواسته های شما نباشم.

 

وقتی کمی جان گرفتم و می خواستم در دنیای شما شادی کنم فهمیدم شادی من تا وقتی برای شما جذاب است که سدّ راه رفاه شما نباشد. خنده من تا وقتی شیرین است که دنیای خودساخته ی شما را به هم نریزد. من خودم را نهال می دیدم و شما را باغبان، در رویش خویش، خود را محتاج شما می دانستم اما چه لبخندها که روی لبم نخشکید و چه چشمه ها که در درونم از جوشش نیفتاد. خدای مهربان مرا آزاد آفرید و آزادی را راه رشد من قرار داد اما خانه، قفسم شد تا اندازه ای که نفسم بند آمد از این همه دلتنگی. یاد خانه ی مادری ام افتادم که چقدر در آن آرام بودم و آزاد. تکان که می خوردم نفسی راحت می کشیدند اما در این خانه تکان که میخورم فریاد می کشید. در خانه ی مادری ام از حرکت که باز می ایستادم دست به دعا می شدید در این خانه آرام که می نشینم خدا را شکر می کنید.

 

بماند قصه من اما کاش می شد برگردم به خانه ی مادری ام یا نه کاش دیوارهای سنگی این خانه مثل دیوارهای خانه ی مادری ام با من مهربان بودند.

پدر و مادر عزیزم دوستتان دارم برای خودتان کاش دوستم بدارید برای خودم!

نظردهی