هشدار

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 714

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 674

فلسفه علم را می توان بحث از پیش‌فرض‌ها و باورهایی دانست که در خود علم به بحث گذاشته نشده و عالم یک علم بدان توجه تفصیلی ندارد

امروزه بحث از فلسفه‌های مضاف به یکی از مهم ترین حوزه‌های علم در دنیای معاصر تبدیل گشته و افراد زیادی را به خود مشغول ساخته است. فلسفه‌های مضاف در یک تقسیم، به دو گروه «فلسفۀ مضاف به حقائق» و «فلسفۀ مضاف به علوم» تقسیم می گردد. برای مثال فلسفۀ ذهن یا فلسفۀ هنر از قسم اول و فلسفۀ منطق یا فلسفۀ حقوق از قسم دوم به شمار می‌رود. فلسفۀ مضاف به دانش‌ها، معرفتی درجۀ دوم محسوب می‌شود؛ چرا که متاخر از خود دانش است و از آنجا که در این نوشتار در پی سخن از فلسفۀ علم فقه هستیم کلام خویش را بر قسم دوم متمرکز می سازیم.

 

فلسفه علم را می توان بحث از پیش‌فرض‌ها و باورهایی دانست که در خود علم به بحث گذاشته نشده و عالم یک علم بدان توجه تفصیلی ندارد؛ هر چند تحت تاثیر آن پیش‌فرض‌ها در علم عمل می کند. به تعبیر دیگر فلسفۀ علم نگاهی بیرونی به یک دانش و زیرساختهای آن است که هر چند درون علم بدان پرداخته نشده، اما مسیر آن دانش در گرو اظهار نظر دربارۀ آن امور است. بنابراین اهمیت فلسفۀ مضاف به این است که غالبا بدون ورود به مسائل یک دانش، سعی در پاسخ دادن به پرسش‌های بنیادی پیرامون آن دانش دارد؛ سوالاتی که پاسخ بدان، بنیاد استدلال در مسائل دانش به شمار می‌رود و مهمل گذاردنش کل آن دانش را زیر سوال می برد. بی اعتنایی بدین سوالات و عدم تامل در یافتن پاسخ، ممکن است مسیر علم را به طور کلی به اشتباه تعیین کند و موجب خلط نابجا در تشخیص جایگاه دانش و گاهی تعدی به حوزۀ دانش دیگر شود.

 

اکنون ما دانشی به نام فلسفۀ فقه نداریم و تنها مکتوباتی از برخی صاحب نظران در زمینۀ ماهیت و هدف و ضرورت فلسفۀ فقه پرداخته شده است.لذا در این نوشتار کوتاه به برخی از رووس مسائلی که می تواند دانش فلسفۀ فقه را سامان دهد اشاره ای گذرا می کنیم:

 

1. تعریف و بیان موضوع فقه

تعریف صحیح یک دانش و تبیین دقیق موضوع آن بر عهدۀ فلسفۀ آن علم است. بنابراین در فلسفۀ فقه باید به تعریف فقه و تببین موضوع آن پرداخت. این مساله می‌تواند بر کل فعالیت فقهی تاثیرگذار باشد. برای مثال اگر موضوع فقه را فعل مکلف بدانیم باید فقه حکومتی را انکار کنیم. زیرا در فقه حکومتی ما بدنبال کشف وظایف شرعی حکومت دینی و باید و نباید هایی هستیم که حکومت باید رعایت نماید. در حالی که تفسیری موسع از موضوع فقه به نوعی که شامل افعال و تروک حکومت و دولت نیز باشد، فقه را علمی با گستره عمل بیشتری معرفی می کند و مسائل حکومتی را بر اساس فقه تنظیم می کند.

 

2.اهداف فقه

می‌توان اهداف فقه را به دو دستۀ اخروی و دنیوی تقسیم نمود. در میان اهل سنت گروهی از عالمان از دیرباز به این مساله پرداخته اند و بحث مقاصد شریعت را پیش کشیده اند. این مبحث که سابقه زیادی از لحاظ تاریخی دارد - چرا که فقه اهل سنت به خاطر کمبود نص نوعی فقه المصالح به شمار می‌رود- نخستین بار در آثار اشخاصی چون «امام الحرمین جوینی» و «غزالی» و سپس «طوفی» مطرح شد و فقیه مالکی سدۀ هشتم «ابواسحاق شاطبی»جوانب آن را مفصلا به بحث گذارد و نظریه مقاصد را مطرح نمود. اما در میان شیعیان این مباحث سابقۀ تاریخی زیادی ندارد و تنها پس از انقلاب اسلامی و به‌‌دست‌گیری حکومت بود که بحث‌های پراکنده‌ای حول آن شکل گرفت. در هر صورت پاسخگویی به اینکه فقه چه اهدافی را دنبال می کند در کل حرکت علم فقه تاثیرگذار است.

 

3.قلمرو فقه

این مجال نیز مورد توجه ویژه فقیهان قرار نگرفته است و پاسخی در خور بدان نداده اند. در این زمینه یک شبهۀ اساسی وجود دارد و آن این که آیا فقه در هر حوزه و هر فعل و انفعالی باید حکمی برای بشر به ارمغان آورد (دیدگاه حداکثری) یا اینکه جز در مواردی که شریعت مستقیما اعمال نظر نموده است، نباید انتظار حکم شرعی داشت (دیدگاه حداقلی). التزام به هر یک از دو نظر لوازمی دارد که در این مختصر نمی توان بدان پرداخت. سوال دیگر این است که فقه قدرت نظام سازی در حوزه های گوناگون حیات بشری را دارد یا خیر؟

 

4. نیاز بشر به فقه

این مساله نه در قالب این سوال بلکه در پاسخ به پرسشی دیگر در میان متکلمان در سده‌های سوم و چهارم مورد اشاره واقع شده است. معتزلیان و متکلمان امامیِ آن دوره، به دنبال پاسخ به این سوال بودند که اساسا تکلیف چه حسنی دارد و چرا خداوند باید بشر را به افعالی امر و از افعالی نهی کند؟ پاسخ آنان این بود که غرض از تكليف،تعريض به منافعی است مخصوص (= ثواب) و منزلت بلند مرتبه‌ای كه به جز اين طريق، راهی برای نيل به آن متصور نيست.بنابراین اموری وجود دارد که بشر راهی به جز تکلیف برای رسیدن به آن ندارد و بشر برای دستیابی به آن باید در انتظار اوامر و نواهی شارع باشد. در اینجا در پی تببین نظریه متکلمان نیستیم و تنها می خواهیم به سابقه این بحث اشاره کنیم. این بحث نیز از مهم ترین حوزه هایی است که برخی شبهات پاسخ دهد و نقش واقعی فقه را در حیات بشر نشان دهد.

 

5. تاثیر زمان و مکان در فقه

زمان و مکان به عنوان دو عنصر تفکیک‌ناپذیر زندگی مادی بشر، تاثیر بی اندازه‌ای بر حیات وی دارد. شرایط زندگی به هیچ وجه ثابت نبوده است و همواره انسان با شرایطی رو به رو می‌گردد که دارای ویژگی‌ها و اقتضائاتی متفاوت با آنچه قبلا تجربه کرده بود، می باشد. فقه نیز از آنجا که دانشی است که بسیاری از مسائلش با زندگی روزمره مردم گره خورده است و از آن جدا نیست، طبیعتا با این پرسش مواجه است که آیا باید این تغییرات را مورد لحاظ قرار دهد یا اینکه بدون توجه به هر تغییری بر احکام خود به عنوان عناصری ثابت و غیر قابل تغییر تاکید می‌نماید؟ به عبارت دیگر، چگونه فقهِ ثابت می‌تواند پاسخگوی زندگی متغیر گردد و آیا مکانیزمی در فقه برای این مساله پیش بینی شده است یا خیر؟ گروهی با تاکید بر روایاتی از قبیل «حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرامه حرام الی یوم القیامه»،بر این باورند که هیچ حکمی تغییر نمی‌کند؛ بر فرض تاثر فقه از تغییرات شرایط اجتماعی، دائرۀ این تاثر را محدود به مصادیق موضوعات احکام می‌دانند. امام خمینی که منادی تحول در فقه بودند، با طرح نظریۀ زمان و مکان و تاثیر آن در اجتهاد، این نوع نگاه را نپذیرفت و از فقیهان دعوت کرد که در فتاوی خود زمان و مکان را لحاظ کنند. در واقع امام به این مساله توجه دادند که موضوعی که در یک نص، حکمی بر آن بار شده است؛ در شرایط اجتماعی متفاوت ممکن است بر پایۀ تغییرات اجتماعی، حکم دیگری داشته باشد و به نوعی آن موضوع و شرایطی که آن را احاطه کرده بود به اتفاق موضوع حکمند و تغییر آن شرایط موضوع را موضوع حکم پیشین را از بین برده است. بنابراین این مساله نیز که مسالۀ فقهی نیست تا در فقه مطرح گردد، جایش دانش فلسفۀ فقه است و روشن گردید که چه تاثیر عمیقی بر روند استنباط دارد.

 

6. روش های استدلال بر مسائل علم فقه

در این قسمت ما به دنبال این هستیم که مشخص کنیم روش استدلال بر مسائل علم فقه چیست؟ برای مثال در برخورد با منابع نقلی باید از روش‌های عرفی بهره برد یا روش عقلی؟ به تعبیر دیگر یک روایت را باید با نگاهی عرفی که به ظواهر کلام مستند است مورد واکاوی قرار داد یا اینکه باید موشکافی های عقلی را به میدان بحث آورده و نکاتی که جز با دقت عقلی بدست نمی‌آید را نیز به عنوان محتوای نقل تلقی نمود؟ این قبیل بحث‌ها تا حدودی در اصول فقه طرح گردیده است.

 

7. رابطه فقه با علوم دیگر

در این زمینه بحث دامنه‌داری می‌توان مطرح نمود و بدان پرداخت. یک بحث این است که رابطۀ فقه با علوم مشابه چگونه است و چه مرزی میان فقه و علوم مشابه می‌توان ترسیم نمود. برای نمونه، دو علم اخلاق و حقوق بیشترین شباهت را در میان دانش‌ها به فقه دارند. حال سوال این است که چه معیارهایی این دانش ها را از فقه جدا می‌کند و چه مشترکاتی میان این دانش‌ها و فقه وجود دارد. این مساله می‌تواند به کار فقهی تشخص بخشیده و آن را از پرداختن به مسائل علوم دیگر بازدارد.

نکتۀ دیگر این است که دانش‌های دیگر می‌توانند چه تاثیری بر روند استنباط فقهی بگذارند؟ برخی دانش‌ها مثل اصول فقه، رجال و درایه الحدیث مدت‌هاست که مورد توجه عالمان فقه قرار داشته است اما دانش‌های دیگری نیز وجود دارد که بهره‌گیری از آن برای فقه مفید به نظر می‌رسد. برای نمونه از آنجا که کار اصلی فقه بر روی نصوص دینی است و این نصوص بیش از هزار سال است که صادر گردیده است، فاصلۀ تاریخی زیادی بین فقیه و نص ایجاد شده است که علم تاریخ و روش های نو در آن می‌تواند با بازسازی فضای تاریخی صدور نصوص، فهم دقیق تری از نص ارائه کند. همچنین دانش زبانشناسی که در عصر جدید پیشرفت‌های قابل توجهی داشته است، می‌تواند به کمک فقیه در تبیین دقیق معانی نصوص بیاید. می‌توان لیستی از علومی که تاثیر قابل توجهی در این زمینه دارند را ارائه نمود.

 

8. منابع فقه

تبیین منابع فقه نیز از جمله مسائل فلسفۀ فقه محسوب می‌گردد. این بحث نیز هر چند در علم اصول فقه مورد بررسی قرار می‌گیرد و ادله شناسایی می‌شوند، اما تعیین منابع یک دانش از کارکردهای فلسفۀ آن علم به شمار می‌آید.

 

9. معرفت شناسی اجتهاد

این بحث نیز از مسائلی است که در فقه ما، کمتر به آن توجه شده است. شهید صدر از معدود فقیهانی است که در اقتصادناذیل عنوان الذاتیه فی الاجتهادبحثی در این زمینه پرداخته است و به نکته‌ای توجه نموده که بسیاری از آن غفلت ورزیده‌اند. وی معتقد است که تحمیل باورها و عقایدی که مجتهد آن را اصیل می‌داند، در حالی که اساسی نداشته و تحت تاثیر فضای محیط خویش آن را طبیعی شمرده و از آن در فهم نصوص دینی بهره می گیرد، آفتی برای اجتهاد به شمار می‌رود. شهید مطهری نیز از این مساله غافل نبوده و اشاره‌ای بدان نموده است؛ در این زمینه این جمله از ایشان معروف است که فتوای روستایی بوی روستا می‌دهد و فتوای شهری بوی شهر. این تفاوتها از تفاوت محیطی که فقیه در آن نمو یافته است ناشی می‌شود. بر این اساس طرح این بحث در فلسفۀ فقه از این جهت ضروری می‌نماید که این عوامل ناخود آگاهند و غفلت از آن می‌تواند اجتهاد فقیه را از کشف واقع دور گرداند و بر عکس توجه بدان و گرفتار نشدن در دام آن، فقهی مبتنی بر شواهد واقعی ارائه خواهد کرد.

بحث‌های مهم دیگری نیز دربارۀ فلسفۀ فقه وجود داردکه مجال پرداختن به آن وجود نداشته و آن را به وقت دیگری موکول می کنیم.

نظردهی