پنج شنبه, 27 اسفند 1394 ساعت 10:50

مطالب جلسه چهارم / ما و غرب در اندیشه پیشرفت

جلسه چهارم از سلسله نشست های اسلام و پیشرفت سه شنبه 25 اسفندماه 1394 ساعت 19 الی 21:30 در سالن شهید مطهری دانشگاه امام صادق (ع) برگزار شد. متن تدریس حجت الاسلام و المسلمین دکتر غلامی (ریاست شورای سیاست گذاری کنگره بین المللی علوم انسانی اسلامی) با موضوع ما و غرب در اندیشه پیشرفت در ادامه خواهد آمد. فایل pdf این جلسه در پیوست موجود است.

تأملات بنیادین درباره اسلام و پیشرفت/ جلسه چهارم/ ما و غرب در اندیشه پیشرفت

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الصلاه و السلام علی رسول الله و علی آله الطیبین الطاهرین، و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین.
در جلسه گذشته، به تعارض نمایی ها در بحث اسلام و پیشرفت پرداختیم و عرض کردیم که این تعارض نمایی ها، عمدتاً به رابطه دین و دنیا و تبع آن، دنیا و آخرت برمی گردد. در عین حال، به شش ایرادی که مخالفین امکان پیشرفت اسلامی مطرح کرده اند اجمالاً پاسخ دادیم. این ایرادات مربوط به بحث قضا و قدر و در کل، اختیار و آزادی انسان، بحث روزی رسانی خداوند، بحث توکل، بحث قناعت، بحث باطنی گرایی در شیعه و بحث انتظار فرج بود. در جلسه گذشته، تاکید کردیم که با رجوع به معنای اصیل این مفاهیم، متوجه می شویم، نه تنها میان این ها و پیشرفت اسلامی تعارضی نیست، بلکه این مفاهیم، هریک به سهم خود در پیشرفت اسلامی نقش موثر و پیشبرنده ایفا می کنند.
در جلسه امشب، همانطور که وعده داده بودم، بحث ما درباره اسلام و غرب است. روشن است که تمدن غرب و نقش ممتاز و فراگیر آن در جهان را نمی توان انکار کرد. بعضی معتقدند اساساً پیشرفت اسلامی خارج از اتمسفر پیشرفت غربی، ناممکن است؛ در این صورت، یا باید از پیشرفت اسلامی صرف نظر نمود و ضمن دوری از مظاهر پیشرفت غربی، منتظر معجزه ای از جانب خدواند متعال نشست، و یا باید تسلیم غرب شد و مدل غربی را به عنوان تنها مدل ممکن برای پیشرفت پذیرفت. در این وجه، تردیدی نیست که باید با سیرت و گوهر وجودی اسلام خداحافظی کرد. البته ممکن است در چنین شرایطی صورت اسلام باقی بماند، اما شکی نیست که سیرت اسلام با روح حاکم بر پیشرفت غربی قابل جمع نیست هرچند استفاده از تجربه های جزئی غرب به طور گزینش شده امکان پذیر می باشد.
برای ورود به این بحث مهم و در عین حال پیچیده و وسیع، بنده ابتدا از باب مقدمه چند نکته را خدمتتان متذکر می شوم :
نکته اول اینکه، برای شناخت غرب، باید به تاریخ قرون وسطا مراجعه کرد. واقعیت این است که بعد از سپری شدن یک دوره تمدنی در خشان در غرب باستان، غرب در قرون وسطا با افول و غروب روبرو شد. البته خیلی ها معتقدند، درخشندگی غرب در عصر باستان، مدیون شرق و آموزه های باستانی شرق و از همه مهم تر، پیامبران الهی (ع) است. حتی افرادی با دلیل و مدرک ادعا می کنند که جناب سقراط یعنی استاد جناب افلاطون پیامبر بود و زایش فلسفه و دانش ژرف عقلی از یک منبع شبه وحیانی نشات می گیرد. بنده از تأثیر پذیری غرب باستان از شرق باستان دفاع می کنم لکن درباره پیغمبر بودن جناب سقراط به جمع بندی نرسیده ام.آنچه مسلم است، دوره تمدنی یونان باستان به دلیل مجاورت جغرافیایی با شرق و تمدن های عظیم مصر باستان، چین و ایران، نمی توانسته مستقل تلقی شود ضمن اینکه یونان باستان از جهات اخلاق اجتماعی و مدنیّت، از تمدن های شرقی پایین تر است. ما نمی توانیم وقتی غرب باستان را تحلیل می کنیم، چشم از بد اخلاقی های اجتماعی و مفاسد رایج، خصوصاً در طبقه نخبه و حاکم برداریم. در قرون وسطا، تقریباً دین – یعنی مسیحیت- بر غرب حاکم بود. بعضی ها می خواهند حاکمیت مسیحیت بر غرب را یکسره سیاه نشان دهند در حالیکه همه ادوار حاکمیت مسیحیت کاملاً سیاه نیست؛ علاوه بر این، حاکمیت دستگاه مسیحی بر غرب نیز بلاانقطاع و حداکثری نبوده است یعنی در مقاطعی مسیحیت از سلطنت جدا شده و از حاکمیت حداقلی برخوردار بوده است. ما نمی توانیم انکار کنیم که مسیحیت تحریف و تکه تکه شده قرون وسطا، چه مظالمی علیه مردم و دانشمندان دگراندیش آن روزگار داشته است؛ رأس کلیسا در بخش مهمی از قرون وسطا از جهت اخلاقی فاسد است و همین فساد، چهره دین در غرب را به شدت زشت کرده است. البته این فساد فقط اخلاقی نیست بلکه فساد اقتصادی نیز هست. در واقع، کلیسا در برهه هایی، کاملاً با فئودالیسم یا نظام ارباب رعیتی پیوند می خورد و اصطلاحاً خون مردم را توی شیشه می کند. برخورد با دانشمندان دگراندیش و تحجّرورزی به نام دین نیز که شهره آن دوران است؛ مثلاً تفتیش عقاید و محاکمه وزندانی کردن افراد به جرم داشتن استنباطی متفاوت از آموزه های مسیحیتِ تحریف شده که به هیچ وجه قابل دفاع نیست.
نکته دوم، به آشنایی غرب با اسلام بر می گردد. سال ۵۷۱ میلادی، مصادف است با تولّد با سعادت پیامبر گرامی اسلام (ص) و سال۶۱۰ میلادی، مصادف است با بعثت پیامبر(ص). می دانیم که امپراتوری بزرگ روم در صدر اسلام، از دشمنان سرسخت اسلام محسوب می شد و لذا مسلمانان چه در عصر پیامبر اکرم (ص) و چه بعد از رحلت ایشان (ص)، دوره خلیفه دوم و بعد ازآن، جنگ هایی با رومی ها داشتند و بخشی از سرزمین های تحت سیطره آنها در اروپای شرقی را نیز فتح کردند. جزایر جنوب یونان ( قبرس )، جتوب ایتالیا (منطقه سیسیل) و از همه بیشتر، مناطق جنوبی اسپانیا ( آندلس ) به دست مسلمانان افتاد. حتی مسلمانان در مقاطع بعدی، تا جنوب فرانسه وارد اروپا می شوند لکن در یک نقاطی متوقف می گردند. این رویارویی با اینکه نظامی بود، فرهنگ و سبک زندگی اسلامی را وارد غرب کرد. هنوز نشانه های فرهنگ، هنر و معماری اسلامی در جنوب اسپانیا یا ایتالیا وجود دارد و نشان می دهد اسلام تا چه حد توانست در بطن جوامع غربی نفوذ کند. بعد از این مقطع، در اواخر قرن یازدهم میلادی، ما شاهد یک رویارویی عظیم و طولانی، این بار از ناحیه غرب علیه جهان اسلام تحت عنوان جنگ های صلیبی هستیم. این جنگ ها دو قرن طول کشید. درخلال این جنگ نیز غربی ها با اسلام مواجه شدند و از فرهنگ و دانش اسلامی بهره ها بردند. شما می دانید که قرن ۴ و۵ هجری قمری، دوران تمدن شکوهمند اسلامی است و طبیعی است غربی ها با ورود به سرزمین های اسلامی، با پیشرفت های بزرگ و چشمگیری در جهان اسلام روبرو شوند. توجه داشته باشید که در آن مقطع، به ویژه جنوب غرب آسیا ( خاورمیانه ) برای غرب منطقه رازآلودی است و آنها خیلی علاقمند بودند از وضع جنوب غرب آسیا به عنوان مرکز اسلامِ پیشرفته آن دوران، مطلع شوند. خوب، همانطور که اشاره کردم، در خلال جنگ های صلیبی، غربی ها چیزهای زیادی از مسلمانان یادگرفتند و با ایجاد دارالترجمه، کتاب های فروانی از دانشمندان مسلمان در رشته هایی مانند طب، هندسه، جغرافیا و دریانوردی را ترجمه کردند. فقط از ابن سینا ۵۰ رساله ترجمه کردند. البته اینکه چقدر از کتب ترجمه شده را فهمیدند بحث وجود دارد؛ واقعیت این است که خیلی از آثار دانشمندان مسلمان، تازه در قرون بعدی فهم شد، دقت نمایید، در این مقطع، هنوز دانشگاه در غرب وجود ندارد. دانشگاه در قرن ۱۳ در غرب متولد می شود، این در حالی است که در جهان اسلام قبل از دانشگاه، سابقه طولانی دارالحکمه و نظامیه با اسلوب آموزشی و پژوهشیِ پیشرفته دیده می شود و خود این، فاصله زیاد جهان اسلام و غرب را از جهت تمدنی نشان می دهد. بعضی ها سئوال می کنند که چطور غرب با وجود بهره مندی از آن عظمت فکری در دوره باستان، در این مقطع تا این حد از دانش و فرهنگ تهی است؟ برخی پاسخ می دهند که فلسفه غرب باستان، بیش از اینکه از سوی غربی ها فهم شود، توسط مسلمانان فهم شد؛ بنابراین، غربی ها خیلی از این میراث مهم استفاده نکردند.
نکته سوم اینکه، غرب حین و بعد از جنگ های صلیبی با تمام وجود به دنبال کسب قدرت بود؛ حتی دین در جنگ های صلیبی، بهانه ای بیش نبود و اتفاقاً غرب با بهره ای که از دانش اسلامی و کاربردی سازی آن گرفت، تدریجاً در مسیر پیشرفت افتاد.خوب، این پیشرفت با ایجاد دانشگاهها و محیط های علمی، کمی سرعت پیدا کرد. البته دانشگاه را دستگاه مسیحیت تأسیس کرد و تا سالها با یک سیستم بسته توسط کلیسا مدیریت می شد لکن آن آزادی عمل را که انتظار می رفت برای دانشمندان باشد، مهیا نکرد. با این وجود، از قرن ۱۳ به این طرف و با شکل گیری زندگی های شهری و تولد شهرهای بزرگ، روشنفکری نیز به تدریج ظهور کرد هرچند نتوانست در بدو امر در برابر اربابان کلیسا عرضه اندام جدی داشته باشد. خوب، جلوتر که می آییم یعنی قرن ۱۴ و ۱۵، به رنانس و عصر نوزایی و مدرنیسم در غرب می رسیم که عملاً بستر لازم برای بسته شدن پرونده حاکمیت مطلق کلیسای منحرف در غرب، مهیا می شود. برخورد کلیسا با دانشمندان مخالف علومِ به اصطلاح کلیسایی هر قدر سخت تر می شود، به تبع آن، فشارها برای درهم شکسته شدن انحصارات کلیسا نیز بیشتر می شود. ما این و ضع را در ارتباط با گالیله و رفتن او تا مرحله اعدام و سپس نجاتش از مرگ آن هم با اظهار پشیمانی، می بینیم. خود گالیله، از جمله کسانی است که بعد از نجات از مرگ، نقش موثری در شکستن انحصارات کلیسا در عرصه دانش داشته است. ببینید، غرب از گالیله به بعد، در یک سرازیری برای کنار زدن نظام کلیسایی و استقرار سکولاریسم می افتد و این اتفاق، از اواسط قرن ۱۶ و به ویژه قرن ۱۷ کاملاً جا می افتد. در حقیقت، در رنسانس دو اتفاق بزرگ می افتد وآن، اولاً تغییر جهان بینی مسیحی با همه معایبش به جهان بینی الحادی است و ثانیاً، تغییر در روش و هدف علم است؛ روش علم، تجربی می شود، و هدف علم، از کشف حقیقت، به کسب رفاه و قدرت تغییر می کند. البته تغییر رویکرد به علم و تغییر جهان بینی، باهم رابطه متقابل دارند. امثال بیکن و دکارت می گویند: مساله ما در علم، رسیدن به حقیقت و ذات اشیاء نیست، بلکه ما به دنبال کشف قوانین حاکم بر اشیاء در جهت رسیدن به قدرت و زندگی بهتر هستیم. قبلاً علوم چنین هدفی را دنبال نمی کردند هر چند رسیدن به قوانین طبیعت در کنار دست یابی به حقیقت نیز ممکن بود. دانشمندان عصر مدرن به صراحت می گویند که برای رسیدن به این جنس از علم، باید سکولار شد و و خود را از شرّ معرفت دینی و حتی فلسفه قدیم نجات داد.
توجه داشته باشید، افتادن غرب در مسیر پیشرفت چشم گیر مادی، از این پیچ تاریخی یعنی رنسانس و مدرنیسم و تغییر نگرش نسبت به علم و معرفت آغاز می شود.
نکته چهارم اینکه، جهان اسلام بعد از قرن ۴ و۵ هجری که دوران شکوفایی تمدن اسلامی است، به دلایلی از جمله روی کار آمدن حاکمان بی لیاقت، تحجّر، انزوای علما، اختلافات و درگیری های داخلی، هجمه های بیرونی از جمله نیمه نخست هجمه مغول و غیره، در مسیر انحطاط قرار می گیرد. یعنی دقیقاً عکس آنچه در غرب رخ می دهد. در این شرایط، دائماً عقب ماندگی بیشتر می شود تا دوران صفویه فرا می رسد. صفویه ۵۰ سال بعد از ظهور رنسانس در غرب بر سر کار می آید؛ در دوران صفویه، ایران اسلامی می تواند تا حدی خودش را پیدا کند و خود و جهان اسلام را در مسیر رشد دوباره قرا دهد لکن بعد از صفویه، دوران افشاریه، زندیه و قاجاریه، دوباره ایران به دوران انحطاط برمی گردد. نقاط دیگر جهان اسلام نیز که عمدتاً یا درگیر اختلافات درونی است یا در معرض هجمه های بیرونی و استعمار؛ عثمانی نیز که در اواخرحیات خود در حال افول است، نهایتاً دچار فروپاشی می شود. دقت بفرمایید، قرن ۱۸یعنی آغاز انقلاب صنعتی در انگلستان، مصادف است با دوران قاجاریه در ایران که ما در شرایط خوبی به سر نمی بریم. درقرن ۱۸، ما شاهد تفوّق علم جدید در غرب و فراگیر شدن باور به توسعه و پیشرفت هستیم. در این دوره، اصل با کاربرد علم و صنعت است و این اعتقاد به وجود می آید که قدرت، تنها از صنعت متولد می شود. انقلاب صنعتی، دومین نقطه عطف در پیشرفت غرب بعد از رنسانس محسوب می شود.
نکته پنجم اینکه، غرب برای انقلاب صنعتی به سرمایه نیاز داشت و این سرمایه را از سلطه و استعمار طولانی بر مناطق مهمی از جهان و به واقع، از طریق چپاول ثروت سایر ملل به دست آورده بود. بعد از انقلاب صنعتی نیز دسترسی به مواد خام ارزان و همچنین بازرهای انحصاری برای عرضه محصولات متنوع غربی، چیزی بود که اندیشه استعماری را در غرب تقویت کرد و استعمار نو و فرانو را به وجود آورد. لذا توجه داشته باشیم که غرب از چه طریقی هزینه های پیشرفت خود را فراهم کرد. من این تعبیر را دارم که غرب، خصوصاً امریکا، امروز بر روی کوهی از اجساد قربانیان استعمار و سلطه ایستاده است و همین امر نیز آن را روزی به زمین خوهد زد.
نکته ششم اینکه، باید به غرب مدرن همه جانبه نگاه کرد. ما از انقلاب صنعتی به بعد، و با به حاشیه رفتن ارزش های دینی ( بالاخره همه ارزش های مسیحی که منحرف نبود ) هرقدر جلوتر را می بینیم، وقایع انسانی در غرب تأسف بار تر می شود. ملاحظه بفرمایید، دو جنگ جهانی اول و دوم رخ داد و چند میلیون انسان را به کام مرگ کشاند. همین دو جنگ که به خاطر قدرت طلبی و افزون خواهی دول غربی رخ داد، در خود غرب و بیرون غرب مثلاً در ایران خودمان، چه مصائب بزرگی برای مردم به وجود آورد؟ از جنگ جهانی دوم به بعد، و با دو قطبی شدن جهان، مسابقه ساخت سلاحهای اتمی و کشتار جمعی آغاز شد و پس از فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد نیز تا حالا، غرب منشا اکثر جنگ ها و درگیری های جهان خصوصاً در جنوب غرب آسیا بوده است. بدانیم که کشتار و شکنجه مردم مظلوم در عراق، در افغانستان، در بوسنی، در فلسطین و لبنان، در یمن و سایر نقاط عالم اسلام،آن هم با نقش آفرینی مستقیم یا غیر مستقیم غرب، سرجمع فاجعه ای کمتر از جنگ جهانی دوم را خلق نکرده است.
در حوزه اقتصادی، گرچه سطح رفاه بشر ارتقاء یافت و حتی تعریف و شاخص های فقر با تغییراتی روبرو شد اما فقدان عدالت، تبعیض و شکاف طبقاتی را روز به روز، چه در خود غرب و چه درکل جهان، شدیدتر کرد. امروز فقدان عدالت اقتصادی و حاکمیت ۱% قشر ثروتمند بر ۹۹% دیگر، عموم مردم جهان را در رنج عمیقی قرارداده است و پیام جنبش وال استریت در اروپا و امریکا همین است.
در عرصه اجتماعی، ما شاهد ظهور انواع آسیب های اجتماعی هستیم که اکثراً مولود بی عدالتی ها و مفاسد اخلاقی جامعه لیبرال غربی است. امروز چندین میلیون بی خانمان و اصطلاحاً کارتون خواب در اروپا و آمریکا وجود دارد. می گویند فقط در ایالات متحده ۵/۱ میلیون نفر کارتون خواب وجود دارد که فاجعه است. از طرف دیگر، اعتیاد وسیع به مواد مخدر و مشروبات الکلی، و صنعتی و تجاری شدن فحشاء، رسمی شدن هم جنس بازی و امثال این ها، جهان غرب را از جهت انسانی کاملاً بی آبرو کرده است.
در عرصه فرهنگی، سقوط اخلاق و رواج وسیع منفعت طلبی در غرب و جهان، چیزی نیست که نتوان نسبت آن با غرب جدید و مدرنیسم را درک نکرد.
در حوزه سیاسی، حزب گرایی و حاکمیت اقلیت ثروتمندان و قدرت طلبانِ بی اخلاق بر کشورهای غربی و نگهداشتن بخش مهمی از مردم در حالت مستی و ناهوشیاری، و سیستم رسانه ای فریب، آزادی سیاسی را نه تنها در خود غرب، بلکه در خیلی از مناطق دنیا از بین برده و تنها پوسته و ظاهری از آن را باقی گذاشته است.
در ارتباط با محیط زیست جهانی ، غرب مدرن و به راه افتادن مسابقه تولید ثروت در جهان، بیشترین ضربه را به کره زمین زده و حیات انسان در آینده را به شدت به مخاطره انداخته است.
از این مواردکه فراوان می توان گفت، به این نتیجه می رسیم که نظریه پایان تاریخ فوکویاما و حرف هایی از این دست، جز یاوه بافی نیست و تاکنون مسیر غرب مدرن، مسیر سعادت و خوشبختی انسان- حتی با تعریفی که مدرنیسم از سعادت ارائه کرده- نبوده است بطوریکه باید گفت در این ۴ قرن اخیر، بشر روز به روز به مرز مرگ و نابودیِ گوهر وجودی خود که روح انسان است، نزدیک تر شده است. در چنین شرایطی، انتظار از مسلمانان برای پیروی از مدل غربی برای پیشرفت، یک انتظار صد در صد نامعقول است و طبیعی است که اگر تحمیلی در کار نباشد، مردم مسلمان ایران زیر بار پیشرفت غربی نخواهند رفت.
نکته هفتم، مربوط به بحث مدرنیسم و مدرنیته که همان بُروز و ظهور عینی مدرنیسم است، می باشد. ما از قرن ها پیش در کل جهان اسلام و به تبع آن، ایران، با یک بدفهمی و سطحی نگری درباره مفهوم مدرنیسم روبرو بوده ایم و همین نیز باعث خلق نگرش هایی به غرب شده که با تعالیم اصیل اسلامی و به تبع آن، منافع حقیقی ملل مسلمان قابل جمع نیست. من در اینجا مدرنیسم را فلسفه اینجهانی شدن و فلسفه توسعه معنا می کنم که دارای نه مؤلفه اصلی است که البته این نه مولفه باهم روابط متقابل دارند : یک. الحاد؛ دو. اومانیسم؛ سه. دنیاگرایی؛ چهار.شهر نشینی و صنعت محوری؛ پنج. سکولاریسم؛ شش. علم گرایی و عقلانیت ابزاری؛ هفت. سرمایه داری؛ هشت. لیبرالیسم –دموکراسی و نه. جهانی سازی.
به نظر می رسد، فهم غرب جدید و مدرن، بدون درک درست این نه مولفه، و به ویژه منسجم و اندام واره دیدن آنها، ممکن نیست.
نکته هشتم، این سئوال است که پیشرفت صنعتی و فناوری در غرب، چه میزان مستقیماً مولود جهانی بینی الحادی و مدرنیسم است و چه میزان خیر، ناشی از رشد انسان به ما هو انسان – صرف نظر از جهان بینی است. توجه داشته باشید، این سئوال، به این دلیل مطرح می شود که بعضی ها اصرا دارند مظاهر غرب در دوران مدرن را تماماً محصول مدرنیسم و اندیشه های الحادیِ حاکم برآن بدانند در حالی که ما معتقدیم، لزوماً همه پیشرفت ها محصول مستقیم مدرنیسم نیست؛ یعنی نمی توان گفت اندیشه الحادی در آن حلول کرده است. به بیان دیگر، انسان در یک شرایط نسبتاً آزاد به سمت ایجاد بسترهای رفاه برای خود می رود و ممکن است در این عرصه به طور طبیعی به بخشی از آنچه آن را زاییده مدر نیسم می دانیم، برسد. البته جای هیچ شکی نیست که مدرنیسم مسیر پیشرفت بشر را در سرازیری انداخته و به آن سرعت منحصر بفردی بخشیده است. شاید نتوان در خارج از دنیای مدرنیسم به این سرعت از پیشرفت رسید. با این حال، عرض بنده این است که همه چیز را صد در صد مولود مدرنیسم دیدن و به تبع آن، یکسره سیاه دیدن غرب و علم و فناوری غربی، و بی توجهی به خط رشد طبیعی بشر، واقع بینانه نیست هرچند ما نمی خواهیم برای رسیدن به پیشرفت پا جای پای غربی ها بگذاریم و لیکن حتماً بنا داریم با چشمان باز و همراه با گزینش حساب شده، از نقاط قوت غرب در پیشرفت اسلامی استفاده کنیم؛ حتی در صورت لزوم و در حد امکان، تصرفاتی به نفع ارزش های اسلامی در فناوری ها خواهیم داشت چراکه اعتقاد نداریم مدرنیسم به طور حداکثری در تمام فناوری ها حلول کرده است بلکه در موارد فراوانی فناوری ها منضم به مدرنیسم شده اند و همین امر، امکان اخذ و تصرف در آنها برای پیشرفت اسلامی را مهیا کرده است.
بعد از این مقدمه نسبتاً طولانی، بحث را با این مطلب ادامه می دهیم که قبول داریم غربِ امروز از جهات مادی در قله ایستاده و به کانون علم و فناوری در جهان تبدیل شده است؛ به عبارت دیگر، غربِ امروز از نظر قدرت مادی، حدود دو قرن از جهان اسلام جلو افتاده و خود را در این میدان بی رقیب معرفی می کند. از طرف دیگر، غرب به مثابه یک کل، با علم و فناوری و صنعت، کم بیش همه جهان، از جمله کشور اسلامی را متأثر کرده است؛ یعنی در زندگی فردی و اجتماعی انسان ها در مواردی سطحی و در خیلی از موارد به طور عمیق نفوذ کرده است. در چنین شرایطی، صحبت کردن از پیشرفت اسلامی و جدا کردن راه کشورهای اسلامی من جمله ایران اسلامی از راه غرب، تا چه حد واقع بینانه است؟ حتی بعضی می گویند شما در اتمسفر غرب مدرن غرق شده اید و حتی لحظه ای نمی توانید خود را از این اتمسفر جدا کنید، حال چطور می شود که از پیشرفت مستقل و غیرغربی صحبت می کنید؟! البته ما این حرف را قبول نداریم و معتقدیم خود پدیده عظیم انقلاب اسلامی در قرن ۲۰ و۲۱، مساوی است با ایجاد یک اتمسفر جدید در کنار اتمسفر غرب که با نگاه برون غربی، بنیادهای غرب را به چالش کشیده است؛ پس چیزی غیر از غرب، وجود عینی دارد هرچند تأثیرات جدی غرب بر زندگی فردی و اجتماعی را منکر نمی شویم لکن عالَم انقلاب اسلامی دیگر عالم غربی نیست و توانسته عالم متفاوتی را خلق کند که درآن، از قدرتی صحبت می شود که غرب فاقد آن است.
البته عالم اسلامی از تعامل هوشمندانه، منتقدانه و فعّال با غرب ابائی ندارد و این دعب در طول تاریخ در دنیای اسلام دیده شده است. برای اینکه بحث ما به نتیجه روشنی برسد، بنده قصد دارم به پنج دیدگاه عمده درباره نسبت اسلام و غرب بپردازم و نهایتاً یکی از این دیدگاهها را به عنوان دیدگاه مطلوب معرفی کنم.
دیدگاه اول، دیدگاه غربزده است. براساس این دیدگاه، برای پیشرفت راهی خبر غربی شدن و هضم شدن در دستگاه هاضمه غرب نداریم. خود این دیدگاه به دو شاخه قابل تقسیم است : شاخه ای که معتقد است اسلام تماماً مانع پیوستن و هضم شدن کشورهای اسلامی در غرب است و لذا باید حتی در امور فردی کنار گذاشته شود؛ و شاخه دوم که معتقد است نیازی به حذف کامل اسلام نیست چرا که اسلامِ حداقلی و ظاهری با غربی شدن تزاحمی ندارد، این شاخه از دیدگاه اول، حتی برای دلخوش کردن مسلمانان، آماده آوردن برخی ظواهر بی خطر اسلامی در بطن پیشرفت غربی است. شما ملاحظه می کنید که خواندن نماز جماعت و پهن کردن سفره افطاری برای مسلمان در کاخ سفید نیز امری ممکن است و غرب حاضر است با این ظواهر مادام که خالی از مغز باشد،کنار بیاید.
دیدگاه دوم، دیدگاه اسلامی واپسگرا است. براساس این دیدگاه، اساس پیشرفت زیر سئوال می رود؛ یعنی می گویند چه نیازی هست به پیشرفت و نو گرایی؟ ما در اسلام چیزی به نام پیشرفت نداریم و پیشرفت، مسلمانان را از روح اسلام دور می کند. در این دیدگاه، طبیعی است که باب تعامل صحیح با غرب نیز بسته می شود. با تسلط این دیدگاه، شرایط کشور های اسلامی به شرایط خنثی و باری به هر جهت تبدیل می شود که خوب، طبیعی است در این اوضاع یا عقب ماندگی ها تشدید می شود و یا غرب قدم به قدم در جوامع اسلامی نفوذ می کند و عملاً بر خلاف میل نخبگان، جامعه اسلامی غربی می شود هر چند می تواند برخی ظواهر اسلامی نیز باقی باشد. باید توجه داشت، این دیدگاه، خصوصاً طی ۴۰ سال گذشته، طرفدار جدی نداشته و نتوانسته در جهان اسلام بر سایر دیدگاه ها غلبه کند.
دیدگاه سوم، دیدگاه شبه اسلامی مرعوب و متوقف کننده است که ما آن را در نظریات امثال مرحوم فردید و قرائت های درست یا غلطی که از اندیشه ایشان ارائه می شود مشاهده می کنیم و طرفدرانی هم دارد.
بر اساس این دیدگاه، مدرنیسم در تمامیت غرب و تبع آن، محصولات برآمده از غرب، حلول کرده لذا هرگونه استفاده، حتی استفاده گزینشی از غرب، عین غربزدگی و تن دادن به مدر نیسم محسوب می شود. اصولاً این دیدگاه فناوری را منحصراً محصول ظهور مدرنیسم می داند و معتقد است فناوری در دنیایی دیگر جز دنیای غرب محل ظهور نداشته و نخواهد داشت. این دیدگاه، به تاریخی نگری و همچنین علم الاسماء معتقد است و ضمن تاکید بر ادوار تاریخی، حکمت تاریخی و علم الاسماء را برای شناخت این ادوار ضروری می داند. در واقع، می گوید هر دوره ای مساوی است با یک حوالت تاریخی و حوالت تاریخی، تابع ظهور اسماء الهی در تاریخ است. به بیان دیگر، در هر دوره ای از تاریخ، اسمی از اسماء الهی بر اسامی دیگر غلبه داشته و اسماء دیگر در پرتو آن اسم ظاهر شده اند .با این وصف، اوضاع انسان در هردوره، به مکر خداوند و مقدر الهی وابسته است و این انسان نیست که تغییر دهنده اوضاع و تغییر دهنده تاریخ است بلکه تنها تغییر دهنده، خداست. در این شرایط، تنها کاری که انسان مسلمان می تواند بکند التفات به وضع تاریخی خود و انتظار کشیدن برای بازگشت یا رسیدن دوران خودش است. همچنین این دیدگاه، انتظار فعال را هم معرفی می کند و آن، عبارت است از مطالبه و دعا برای تغییر شرایط از جانب خداوند متعال! نکته دیگری که در این دیگاه قابل ملاحظه است، سیر انحطاطی تاریخ بعد از صدر اسلام است؛ با این وصف، تاریخ تا ظهور منجی عالم (ع) همواره سیر نزولی دارد.
خوب، اگر بحث های جلسات قبل را با دقت تعقیب کرده باشید، تصدیق می کنید که این دیدگاه با آنچه ما به شیوه اجتهادی از نصوص اسلامی درک می کنیم، منافات دارد. من در نقد اجمالی این دیدگاه به چند نکته اشاره می کنم :
اولاً. دعب اسلام، استفاده از نقاط قوت دیگران است. اینکه امام علی (ع) فرموند : الحکمه ضاله المؤمن فخد الحکمه و لو من اهل النفاق، یا اینکه پیامبر اکرم (ص) می فرمایند : الحکمه ضاله المؤمن فحیث وجدها فهو احق بها، یعنی اینکه حکمت در بیان منافقین و مشرکین هم یافت می شود و اسلام هیچ گاه جهان نفاق و شرک را یکسره سیاه ندیده است چرا که فطرت و گرایشات انسانی هیچگاه به طور کامل فاسد نمی شود. در صدر اسلام نیز پیامبر اکرم (ص) برخی از سنن دوران جاهلی که با اساس اسلام منافات نداشت را امضا فرمودند. بنابراین اینکه بگوییم غرب تماماً مساوی است با ظلمت و هرگونه تلاش براس استفاده گزینشی از نقاط قوت آن، عین غربزدگی است، حرف صحیحی نیست.
ثانیاً.چه کسی گفته است فناوری فقط و فقط مولود دنیای مدرن است؟ ما مگر خودمان در نقاط عطف تمدنی اسلام به سمت تولید فناوری با تعریف همان دوران، نرفته ایم؟ مثلاً آیا آسیاب بادی که غربی ها در جنگ صلیبی برای اولین بار با آن آشنا شدند فناوری آن عصر نبود؟ لذا این درست است که بگویم گسترش و تنوع چشم گیر فناوری منحصر به دنیای مدرن است اما اصل تولید فناوری منحصر به دنیای غرب نیست. البته قبول داریم که بخشی از فناوری های مولود غرب، آغشته به فرهنگ الحادی است لکن امکان تصرف در آنها و سالم سازی نسبی فناوری ها به نفع اهداف اسلام منتفی نیست.
ثالثاً. بحث حوالت تاریخ و ظهور و غلبه یک اسم به سایر اسماء الهی علاوه بر اینکه مساوی است با جبر که ما قبلاً استدلال کردیم که در اسلام جبر به این معنی وجود ندارد، نوعی شرک نیز هست. چرا شرک؟ برای اینکه جدا کردن اسماء الهی و قائل نبودن به وحدت آن ها، یک فکر شرک آلود است هرچند شماری از عرفا به آن با نگاه تایید پرداخته اند. باید توجه داشت که اسماء خداوند به تمامه در عالم ظهور می کند و این ما ( فرد یا جامعه ) هستیم که با اختیار خود، بین برخی اسماء الهی و خودمان حجاب ایجاد می کنیم.
رابعاً. این انتظار فرجی که در این دیدگاه به آن توصیه شده است، مساوی است با توقف، یعنی تن دادن به سکولاریسم. این انتظار، با آن انتظار سازنده و پیشبرنده که در جلسه قبل از آن صحبت کردیم سازگار نیست و نمی تواند مقدمه ظهور منجی عالم (ع) تلقی شود. نتیجه این می شود که جوانان مسلمان را از کار و تلاش موثر برای تغییر شرایط در دوران غیبت ( در همان حد که بضاعت ها اجازه می دهد ) منحرف نموده و به درون خانه ها و مساجد برای دعا و تضرع می کشاند. از طرف دیگر، اگر مواجهه اسلام با حق و باطل، و نور و ظلمت را اینگونه درک کنیم و بر این مبنا نسخه بپیچیم، نعوذبالله، حرکت اکثر پیامبران الهی (ع) به ویژه پیامبراسلام (ص) عبث بوده چرا که آنها باید به جای تحمل این همه رنج و سختی و به کشتن دادن خود و یارانشان، منتظر رسیدن حوالت تاریخی خودشان می ماندند! همچنین کاری که امام (ره) در سال ۱۳۴۲ کردند نیز با این دیدگاه قابل توجیه نیست. بنابراین، من این دیدگاه که ریشه آن نیز باید در مرعوب شدن در برابر غرب جدید جستجو شود را کاملاً برای جهان اسلام و انقلاب اسلامی مضر تلقی می کنم.
نام دیدگاه چهارم ، خلوص گرایی و توقف است که البته این خلوص گرایی به نوعی در دیدگاه امثال مرحوم فردید نیز هست لکن فرق این خلوص گرایی با خلوص گرایی فردیدی این است که در این دیدگاه، افراد به سمت خانه نشینی و بست نشستن در مساجد دعوت نمی شود بلکه به سوی تلاش برای تغییر شرایط نیز تشویق می شوند لکن نگاهشان به شکل گیری پیشرفت اسلامی و مقدمات ضروری آن مانند علوم انسانیِ اسلامی و غیره صفر و صدی است. می گویند یا باید به نمره صد برسیم و همه چیز را با تعریف خودمان و بدون توجه دقیق به قلمرو دین کاملاً اسلامی کنیم و یا در مسیر اسلام قرار نگرفته ایم. خوب، نتیجه این می شود که عده زیادی از جوانان مسلمان که رسیدن به قله را در عصر غیبت منتفی می بینند، مأیوس شده و به همان خانه نشینی و بست نشستن در مساجد به قصد دعا که در دیدگاه سوم بود روی می آورند. به عبارت دیگر، خلوص گرایی در دیدگاه چهارم در نهایت دچار برآیند دیدگاه سوم می شود این در حالی است که ما در دوران غیبت به تعبیر امام (ره) می بایستی فارغ از نتیجه به تکلیف عمل کنیم. البته راه را نباید اشتباه برویم، اما در این راه که بوسیله نایب امام زمان (عج) به ما معرفی می شود، هر قدر جلو برویم به تحقق اسلام و پیشرفت اسلامی، جامعه عمل پوشانده ایم و خداوند نیز با امدادهای خود به حرکت ما سرعت و شتاب می دهد. من گرایش به این دیدگاه را در برخی از شاخه های فرهنگستان علوم قم می بینم هرچند معتقد نیستم امروز رأس فرهنگستان دارای چنین دیدگاهی است.
دیدگاه پنجم که ما آن را رویکرد اسلامیِ واقع بینانه و پیشرو نام گذاری می کنیم، از چند مؤلفه روشن برخوردار است که بنده اجمالاً و تک تک به این مؤلفه ها می پردازم :
اولین مولفه ، مرعوب نشدن در برابر غرب است. همانطور که اشاره شد، دیدگاه سوم مرعوبانه است اما این دیدگاه به استناد تعالیم اسلامی، به قوت جریان حق و داراییهای منحصر به فرد و پیروزی آن باور دارد. قرآن مجید خطاب به پیامبر اکرم (ص) می فرماید: فَلا یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلادِ [1]. یعنی رفت و آمد کفار در شهرها ( و وفور اولاد و اقتدارشان ) تورا فریب ندهد؛ یا در آیه دیگری می فرماید : وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیَاهِ الدُّنیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ [2]. یعنی هرگزچشم خود را به نعمتهای مادی که به گروههائی ازآنها داده ایم میفکن که اینها شکوفه‏های زندگی دنیاست و برای آنست که آنان را با آن بیازمائیم.
دقت بفرمایید وقتی می گوییم پیروزی جریان حق، گمان نشود منظور پیروزی نهایی در دروان ظهور است. خیر، پیروزی حقیقی در هر زمان، متعلق به جبهه حق است البته مادام که فرمانبردار خداوند و اهل تقوی باشند. بنابراین، غرب به هزار برابر پیشرفت های فعلی اش نیز که برسد، ما مرعوب و منفعل نمی شویم چراکه اسلام به طور بالقوه از قدرتی برخوردار است که نه تنها غرب مدرن از آن بهره مند نیست بلکه توان فهم آن را نیز ندارد.
دومین مؤلفه، قائل بودن به اختیار و آزادی انسان است. جبرگرایی قابل پذیرش نیست و چنانچه در جلسه قبل تفصیلاً بحث شد، انسان به اراده خداوند آزاد خلق شده و حق انتخاب دارد.
سومین مؤلفه، باور به خط تکاملی و صعودی تاریخ است. بر اساس فلسفه الهی تاریخ، انحطاط دائمی بعد از غیبت معصوم (ع) قابل قبول نیست. ممکن است در مقاطع گوناگونی شاهد انحطاط و سقوط نیز باشیم لکن کلان حرکت تاریخ در نظام احسن، روبه تکامل است؛ اگر انحطاطی بودن مسیر تاریخ در دوران غیبت را بپذیریم، عملاً باید بگویم پیامبران الهی (ع) در رسالت خود شکست خوردند لکن به تعبیر علامه جوادی آملی ( حفظه الله )، امروز می بینییم بشر با وجود همه گرفتاری ها و مشکلاتی که به خاطر حذف دین اصیل از صحنه رسمی جامعه دارد، همچنان به پیامبران اولوالعزم (ع) تکیه دارد. حضرت موسی (ع)، حضرت عیسی (ع) و حضرت محمد مصطفی (ص) پیامبر اعظم و خاتم، سه پیامبری هستند که دنیا به تعالیم الهی آنها کم و بیش متکی است. یعنی با وجود جریان قدرتمند دین ستیزی در جهان آن هم عمدتاً با محویت غرب، همچنان این سه دین به ویژه اسلام زنده است و بیش از ۶۰ الی ۷۰ درصد جمعیت جهان را به طور نسبی از خود متاثر کرده اند.
چهارمین مؤلفه، تفکیک بین مدرنیسم و خط رشد مادی بشر است. در واقع، اگر مدرنسیم هم نبود، بشر به حکم مدنی بودنش به سمت پیشرفت و تولید علم وفناوری گرایش داشت و فطرت الهی نیز آن را از سیاهی کامل نجات می داد؛ البته مجدداً تکرار می کنم که قابل انکار نیست مدرنیسم سرعت و جهش بی نظیری به علم و فناوری داده و در شرایط عادی این اتفاق نمی توانسته بیفتد. از طرف دیگر، همانطور که اشاره کردیم، انسان حتی در جامعه مدرن با فطرتش قهر می کند لکن کاملاً خداحافظی نمی کند؛ سیر تاریخ نیز از فظرت الهی بی بهره نیست و لذا نمی توان گفت هرچه برآمده از جامعه مدرن است، مقابل فطرت الهی و عین نجاست است.
پنجمین مؤلفه، تفکیکی است که مابین حُسن فعلی و حُسن فاعلی می کنیم. باید توجه داشت که حسن فعلی یک حقیقت است و اتفاقاً در نظام احسن خلقت جایگاه مهمی دارد لذا هرکس در این دنیا حسن فعلی داشته باشد براساس نظام احسن رشد می کند. لکن حسن فاعلی موجب می شود که حسن فعلی معنا و حقیقت پیدا کند و از آن سرمایه لازم برای زندگی انسان در آخرت بوجود بیاید. البته حسن فاعلی نیز در این جهان با معنا بخشی به حسن فعلی، انسان را به سعادت دینوی می رساند با این وجود، ما نمی توانیم وجود نظم، سخت کوشی، وجدان کاری، کیفیت گرایی، خوش عهدی، اتحاد، علم محوری به مفهوم دانایی محوری، صرفه جویی در منابع، شایسته سالاری ( با تعریف عقلایی )، نقادی و امثالهم که در بعضی کشورهای غربی به طور نسبی و جود دارد را حسن فعلی در نظر نگیریم و آنها را عامل موفقیت در دنیا تلقی نکنیم. امام علی می فرماید : ان الله سبحانه لم یعط احداً بفرقه خیراً ممن مضی و لا ممی بقی[3]. یعنی خداوند نه به گذشتگان و نه به آیندگان چیزی را با تفرقه عطا نکرده حتی اگر اهل حق باشند. این یعنی همچنان که حسن فعلی بدون حسن فاعلی عمل انسان را بالا نمی برد، حسن فاعلی نیز بدون حسن فعلی نه برای دنیا و نه برای آخرت سودمند نیست. چرا برای آخرت سودمند نیست چراکه انسان محصول عمل خود را به آخرت می برد و ایمان بدون عمل صالح خاصیت چندانی ندارد.
مؤلفه ششم، باور به توانایی بالقوه جهان اسلام برای بازسازی خود و جبران عقب ماندگی های مادی البته با الگو و روش خود در دوران غیبت است. به بیان دیگر، بر مبنای این دیدگاه، اسلام از دارایی هایی برخوردار است که هر زمان تصمیم جدی به جبران عقب ماندگی های خود بگیرد، امکان آن فراهم است و این در دوران ظهور به طور کامل محقق می شود.
مؤلفه هفتم، این است که این دیدگاه، به اسلام اجتماعی و سیاسی قائل است و لذا باور دارد که اسلام از ظرفیت های لازم برای ارائه الگو پیشرفت اسلامی برخوردار است.
مؤلفه هشتم، این است که جهان اسلام پیشرفت و تمدن سازی را از سلطه گری کاملاً تفکیک می کند و ایندو را لازم و ملزوم هم نمی داند که در جلسات بعد بیشتر درباره آن صحبت می کنیم. اصولاً بخشی از مؤلفه های توسعه غربی بر اساس منطق سلطه شکل گرفته است و پیشرفت اسلامی این مولفه ها را کنار خواهد گذاشت.
مؤلفه نهم نیز این است که انتظار فرج طبق این دیدگاه، باید امید آفرین، زنده کننده، نشاط بخش، جلو برنده و سازنده باشد. در عصر غیبت امام (ع) کسی نمی تواند تکلیف اجتماعی راکنار بگذارد و به گوشه مساجد بخزد. خیر، ، برعکس باید تمام تلاش ها مصروف فهم و تحقق نسبی احکام و ارزش های الهی در زندگی فردی و جمعی بشود.
من در پایان عرایضم این نکته را نیز متذکر می شوم که مساله اصلی غرب با اسلام ناب، بر سر روح اسلام است؛ بر سر خودآگاهی و هویتی است که اسلام به فرد و جامعه می دهد؛ برسر قیام اجتماعی مسلمان برای تحقق عدالت است؛ بر سر قاعده امر به معروف و نهی از منکر در وجوه فردی و اجتماعی است؛ والا غرب با اسلامی که قشری و ظاهری باشد و از روح و مغز اسلام در آن خبری نباشد، مسأله ای ندارد و با آن کنار می آید.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



[1] سوره غافر، آیه ۴

[2] سوره طه، آیه ۱۳۱

[3] نهج البلاغه، خطبه ۱۷۶

خواندن 561 دفعه

نظر دادن