شنبه, 04 ارديبهشت 1395 ساعت 13:32

مطالب جلسه ششم/ علوم انسانی اسلامی و پیشرفت اسلامی

جلسه ششم دوره اسلام و پیشرفت با موضوع علوم انسانی اسلامی و پیشرفت اسلامی در سالن شهید مطهری دانشگاه امام صادق (ع) برگزار شد. متن درس گفتار این جلسه با تدریس حجت الاسلام دکتر غلامی در ادامه خوهد آمد. فایل pdf این جلسه در پیوست موجود است.

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الصلاه والسلام على رسول الله و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین.

در جلسه قبل، بحث اصلی ما درباره اصل اجتماعی بودن اسلام بود لکن از باب مقدمه، به اصل جامعیت، کمال، و جهان شمولی دین اسلام و مباحثی چون امکان فهم اسلام و همچنین نظام مندی تعالیم اسلامی در ذیل این اصل، پرداختیم. درباره اجتماعی بودن اسلام، ابتدا سعی کردیم خود اجتماعی بودن دین را از باب یک ضرورت به نحو مستدل توضیح دهیم و سپس وارد بحث قلمرو دین شویم. علت اصلی ورود ما به موضوع قلمرو دین در جلسه گذشته، شفاف سازی رسالت دین و گریز از تحمیل اموری به دین بود که با رسالت دین سازگاری ندارد. در بحث قلمرو دین، به دوازده هدف مبنایی دین اسلام با استناد به آیات قرآن پرداختیم و هر یک را مختصراً توضیح دادیم. در ادامه، وارد اصل تشکیل دولت اسلامی شدیم و ضمن بیان تفاوت دکترین خلافت با دکترین امامت، به ویژگی های دولت اسلامی بر اساس دکترین امامت پرداختیم. همچنین بین دوران حضور امام معصوم (ع) و دوران غیبت ایشان تفکیک قائل شدیم و به تکلیف مسلمانان در عصر غیبت اشاراتی داشتیم. در انتهای جلسه پیش، بیان شد که در دوران غیبت، به استناد نصوص دینی و اصول عقلی، ولی فقیه عهده دار حکومت اسلامی است و راه او در حد بضاعت، همان راه امام یعنی تلاش حداکثری برای جاری و ساری ساختن گوهر اسلام در رگ های جامعه است.

خوب، در این جلسه، بحث ما حول این سئوال مهم می گردد که اداره جامعه اسلامی بر اساس چه دانشی امکان پذیر است؟ آیا اداره جامعه اسلامی در جهت تحقق اهداف دینی، با دانش عرفی و سکولار ممکن است یا باید به دانشی دست یافت که قادر به درک جامعه اسلامی و فهم و تحقق اهداف اسلام باشد؟

در این زمینه، سه رویکرد عمده وجود دارد : رویکرد اول معتقد است، صرف اینکه دانش با اصول و احکام اسلامی در تضاد نباشد کفایت می کند و لذا باید دانش عرفی را گرفت و تضادهای ظاهری آن با اصول و احکام اسلام را برطرف کرد. این رویکرد، در سی و هفت سال اخیر در ایران حاکمیت داشته است یعنی کسانی که متولی رسمی تحول در علوم انسانی بوده اند، با هدایت زیرپوستی جریان روشنفکری سکولار، یا جو سنگینی که ساخته اند، با چنین رویکردی کار را دنبال کرده اند.

رویکرد دوم بر این باور است که رفع تضاد میان علم عرفی و عقاید و احکام اسلامی، زمانی امکان پذیر است که علم مبتنی بر جهان بینی الهی شکل گرفته باشد؛ پس سایر علوم که مولود جهان بینی های غیر الهی هستند، نمی توانند به فهم جامعه اسلامی و تحقق اهداف اسلام کمکی بکنند بلکه برعکس، در مسیر جامعه اسلامی اختلال بوجود می آورند.

رویکرد سوم، ضمن رد رویکرد اول، رویکرد دوم را فی الجمله قبول دارد لکن معتقد است که ابتنای علم بر جهان بینی الهی، هر چند لازم، ولی کافی نیست چراکه اسلام خود یک دین معرفت آفرین و مولد معرفت است. قرآن مجید در سوره بقره آیه ۱۵۱ می فرماید : کَمَا أَرْسَلْنَا فِیکُمْ رَسُولًا مِنْکُمْ یَتْلُو عَلَیْکُمْ آیَاتِنَا وَیُزَکِّیکُمْ وَیُعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ. یعنی همچنان که پیامبرى از خود شما را بر شما فرستادیم تا آیات ما را برایتان بخواند و شما را پاکیزه گرداند و کتاب و حکمت آموزد و آنچه را که نمى‌دانستید به شما یاد دهد. بر این اساس، نمی توان گفت که اسلام منابع و روش های اختصاصی برای شناخت ندارد یا درباره این موضوع حیاتی ساکت است؛ لذا می بایست تلاش کرد تا دستگاه معرفتی-علمی اسلام کشف و استخراج شود.

در اینجا این سئوال قابل طرح است که آیا منظور از دستگاه معرفتی-علمی اسلام، نظم دادن به معارف نقلی اسلام، و تبدیل آن به آموزه های شناختی است یا خیر، دستگاه معرفتی-علمی اسلام، چیزی فراتر از مراجعه به معارف نقلی است؟

در پاسخ به این سئوال می گوییم، بله، معارف نقلی که می توان از آن به معارف وحیانی – یعنی آنچه در قرآن و روایات قطعی السند آمده – تعبیر کنیم، حتماً یکی از منابع مهم و کلیدی شناخت در اسلام به شمار می رود لکن منابع شناخت در اسلام، بر حسب نیازها متنوع است. به بیان واضح تر، ما در دستگاه معرفتی-علمی اسلام، با سه منبع عمده شناخت روبرو هستیم : یک؛ منبع وحی، دو؛ منبع عقل برهانی و سه؛ منبع عقل ابزاری و تجربی. البته ما منبع تاریخ را نیز می توانیم اضافه کنیم لکن تاریخ در طول سه منبعی است که بیان شد، نه در عرض آنها.

باید توجه داشت، این منابع در دستگاه معرفتی-علمی اسلام، از جهت ارزش یکسان نیستند لکن هر کدام، هم جدای از دیگری و البته بر حسب نیاز و قلمرویی مشخص، قادر به ایفای نقش هستند، و هم هر سه با همدیگر می توانند در قلمروهای دیگر عهده دار معرفت زایی یا علم گستری باشند.

در اینجا، منظور از معرفت، دانش های زیر بنایی و کلان عمدتا درباره حقایق هستی و انسان است و منظور از علم، دانش های روبنایی و جزئی عمدتا حول واقعیت های متغیر مرتبط با انسان و جامعه انسانی است؛ لذا بنده می گویم دستگاه معرفتی-علمی اسلام، هم عهده دار گشودن باب معرفت کلان است، و هم درصدد گسترش علوم جزئی و کاربردی.

خوب، ما ابایی نداریم که بگوییم، دستگاه معرفتی-علمی اسلام، خالق علوم انسانی اسلامی است. البته ممکن است در ارتباط با سایر علوم نیز نقشی را برای خود تعریف کند ( مثلا در فلسفه های علم یا مضاف که در جهت دهی و کاربرد علوم مؤثرند ) و لیکن عمده ظرفیت این دستگاه را باید در آفرینش علوم انسانی و اجتماعی اسلامی جستجو کرد.

در اینجا، باید این مطلب را مورد تأکید قرار دهم که نسبت منطقی علوم انسانی اسلامی با علوم انسانی عرفی و سکولار، عموم و خصوص من وجه است. یعنی اینگونه نیست که ایندو صد در صد در تضاد باشند، و همچنین اینگونه نیست که علوم انسانی اسلامی بتواند در بطن علوم انسانی سکولار قرار بگیرد. با این حال، ما قائل به وجود یک گستره و قلمرو مشترک میان ایندو علم البته بر اساس دو جهان بینی متفاوت هستیم لذا تصور نشود که منابع علوم انسانی سکولار یا روش های آن در علوم انسانی اسلامی یکسره کنار گذاشته خواهد شد؛ خیر، از همه منابع و روش ها به فراخور قابلیت و کارکردی که دارند، البته در ذیل جهان بینی و هسته سخت علوم انسانی اسلامی، بهره گیری خواهد شد.

این را هم بگوییم که وجود هسته سخت در علوم انسانی اسلامی، چه از سوی اثبات گراها و چه برخی از فرااثبات گراهای مدرن و پست مدرن مورد انتقاد است چراکه بسیاری از اصحاب علوم انسانی سکولار، مبنا گرایی و کل گرایی را در در علوم انسانی برنمی تابند و دائماً به دنبال فرار از آن هستند. به عبارت روشن تر، یا می گویند اساسا شکل گیری هسته سخت ممکن نیست چراکه علم هیچ نقطه تثبیت شده ای ندارد، و یا می گویند، مبناسازی بر فرض امکان، هم به قربانی شدن جزء و فرد منجر می شود، و هم سوژه را بر ابژه مسلط می کند. با این وصف، فلسفه که نقشی اساسی در مبناسازی دارد، از دایره علم جدا و منزوی می شود.

از نظر ما، این طرز تلقی از علم، که البته امروز در بین فرا اثبات گرایان پست مدرن نیز منتقدینی دارد، علم را از داشتن هر گونه تکیه گاهی محروم می کند. در اینصورت، علم به پدیده ای معلق و کاملا نسبی تبدیل می شود که راهی به سوی گمان قوی نیز ندارد چه رسد به یقین. قرآن مجید در سوره نجم آیه ۲۸ می فرماید : وَمَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا. یعنی اینان را بدانچه مى‌گویند هیچ دانشى نیست. تنها از پندار خود پیروى مى‌کنند و پندار براى شناخت حقیقت کافى نیست. حالا چنانکه قرآن می فرماید، باید دید چنین علمی می تواند مسیر مطمئنی را برای انسان و جامعه انسانی ترسیم کند آن هم انسان و جامعه ای که دو بار متولد نمی شود و ورود آن به مسیر باطل و شکل گیری زندگی فردی و جمعی بر اساس مسیر باطل، قابل برگشت و جبران نیست. به بیان دیگر، بشر با این کار بر سر سرمایه وجودی و سرنوشت خود ریسک می کند. با همین ملاحظه، ضدیت علوم انسانی سکولار با مبناگرایی یا وجود هسته سخت در علم، تاکنون عمدتا بر روی کاغذ مانده و در عمل، کمتر رشد علم در قالب این نظریات عینیت یافته است. دقت بفرمایید، رشد علم از پیش از قرن ۱۶ میلادی، همواره خطی بوده است. می دانید رشد خطی یعنی چه؟ رشد خطی یعنی دانشگاه ها و مراکز علمی، با چشم فرو بستن بر روی تعارضات علمی، یک مبنا یا یک روایت از علم را بر سایر مبناها و روایت ها ترجیح داده اند. آیا ترجیح یک مبنا یا روایت علمی بر سایر مبناها و روایت ها به مفهوم بطلان صد در صد علمی سایر مبناها و روایت هاست یا خیر، روش هایی چون اجماع نسبی دانشمندان، تلقی مثبت عامه از کاربرد مطلوب آن، فرهنگ غالب یا اهداف نظام سرمایه داری مولد این ترجیحات است؟ استاد کریم مجتهدی در کلاسشان می فرمودند، کارکرد دانشگاه در عصر جدید یکدست سازی مسیر علم در غرب و خلاص شدن از تفاوت ها بود؛ اگر به تاریخ علم نگاهی عمیق تر داشته باشید، تأیید می کنید که رشد خطی علم بدون وجود تکیه گاه اعم از آنکه وجاهت صد در صد علمی داشته باشد یا نداشته باشد، امکان پذیر نبوده است. از این گذشته، ما همواره با نظریاتی روبرو بوده ایم که به دلیل تعارض با رشد خطی علم، مجال مطرح شدن را پیدا نکرده و به انزوا کشیده شده اند. این واقعیت را فایرابند به خوبی توضیح داده است. او در جایی می گوید، بعد از رنسانس آمدیم کلیسا و سلطه او بر علم را از بین ببریم لکن خود علم جدید جای کلیسا را گرفت و در قالب یک اسطوره، علم را به اسارت در آورد؛ لذا معتقد است غرب در اجرای پروژه مدرنیسم موفق نبوده و باید آن را دوباره اجرا کند.

خوب، دقت بفرمایید که ما در ایجاد تکیه گاه برای علم انسانی و اجتماعی، به سمت وحی و عقل برهانی رفته ایم. یعنی هسته سخت علوم انسانی اسلامی را وحی و عقل کلی ایجاد کرده اند و روشن است که وجاهت وحی و عقل کجا و وجاهت اجماع نسبی دانشمندان، یا نظرات کوهنی مانند میل و گرایش مثبت عامه، و یا اهداف نظام سرمایه داری کجا؟!

در اینجا این بحث به میان می آید که شما چگونه میخواهید هسته سخت علوم انسانی اسلامی را از تونل های پر پیچ و خم هرمنوتیکی به سلامت عبور دهید و آیا اساساً نسبی گرایی تفسیر، به شما اجازه می دهد تا فهم واحد و قطعی ای را در درون هسته سخت علوم انسانی اسلامی قرار دهید؟ پاسخ ما این است که بله، ما تفسیرگرا نیستیم یعنی همه علوم انسانی را در تفسیر خلاصه نمی کنیم لکن از واقعیت تفسیر و امکان تنوع و تکثر آن فرار نمی کنیم لذا با کمک عقل برهانی، بر نسبی گرایی هرمنوتیکی فائق می آییم. در واقع، ما بر اساس برهان اثبات می کنیم که نسبی گرایی هرمنوتیکی، زبان و خواص طبیعی آن را به ضد خود تبدیل می کند و نمی توان دور هرمنوتیکی را پذیرفت.

بحث دیگری که در اینجا قابل طرح است، به دعوای سوبژکتیویته و ابژکتیویته بر می گردد. ببینید، ما در علوم انسانی اسلامی بین سوژه و ابژه تعارضی نمی بینیم. به عبارت دیگر، در علوم انسانی اسلامی، ذهنیت و عینیت به اتحاد می رسند و مسائل پیچیده انسانی و اجتماعی را فهم و سپس حل می کنند. البته دقت کنید که در دستگاه معرفتی-علمی اسلام، ذهن و عین هیچگاه در برابر همدیگر نبوده‌اند که بنا باشد در علوم انسانی اسلامی میان آنها رفع تعارض صورت بگیرد. ما در فلسفه اسلامی نیز مطرح می کنیم که هیچ امر ذهنی ای را نمی توان یافت که هیچ نسبتی با وجود عینی نداشته باشد. البته بحث های افلاطونی که بر وجود ازلی و ابدی و فراذاتی حقائق در قالب مثل تاکید دارد و بر همین اساس نظریه تذکار را ارائه می دهد، و نقدهایی که در این زمینه چه در فرقه های کلامی خودمان به ویژه معتزله و اشاعره، چه در فلسفه غرب هست در جای خود قابل بررسی است لکن یک چیز را باید توجه داشته باشیم که در علوم انسانی اسلامی، ما با یک امر فراذهنی و فراعینی نیز روبرو هستیم که نام آن را قلب یا روح می گذاریم. روح انسان مساوی ذهن انسان نیست همچنانکه برای روح واقعیت شیی نیز نمی توان قائل بود. واقعیت روح از جنس عینیت فراشیئی است و به عالم متافیزیک تعلق دارد هرچند نسبت آن با عالم ماده، خصوصاً در نظریه حرکت جوهری ملاصدرا، غیرقابل انکار است. توجه بفرمایید که خداوند در ذهن نمی گنجد اما در قلب مؤمن می گنجد. قلب مؤمن، عرش الرحمن است. از طرف دیگر، خیلی از امور غیرمادی که ما برای آنها وجود واقعی صد در صد قائل هستیم، فراعینی قلمداد می شوند.

توجه داشته باشید که بحث از علوم انسانی اسلامی و دعواهایی که در ارتباط با این علوم است، خیلی وسیع تر از این است که ما بخواهیم در یک جلسه حتی صورت آن را بیان کنیم. آنچه مهم است، این است که شکل گیری علوم انسانی اسلامی، امری ضروری و ممکن است و درباره چگونگی آن نیز نظریاتی وجود دارد. یک نظریه همین است که بنده توضیح دادم. علوم انسانی اسلامی، علومی است برخاسته از جهان بینی اسلامی که ضمن به میدان آوردن منابع و روش های به غلط طرد شده در عرصه شناخت، هم اهداف و هم منطقه بندی رایج علم را به هم می ریزد و بر اساس قابلیت و کارکرد هر منطقه، یک منطقه بندی جدید را ارائه می کند که با آن، هم بتوان انسان و جامعه اسلامی را با همه ویژگی هایش عمیقا درک کرد، و هم به حل مسائل آن پرداخت. چنانکه می دانید هدف علم پس از رنسانس، کشف واقع در جهت کسب قدرت شد نه کشف حقیقت و ذات امور، لکن علوم انسانی اسلامی، بین ایندو جمع می کند. همچنین ممکن است سئوال کنید چرا انسان و جامعه اسلامی یک موجود و پدیده پیچیده است؟ پاسخ این است که اصولاً وادی متافیزیک به طور کل، و وادی ایمان اسلامی و لوازم طبیعی آن به طور خاص، شرایطی را در در زندگی فردی و جمعی انسان مسلمان خلق می کند که دیو یک چشم غرب، یعنی علوم انسانی سکولار، قادر به درک درست آن نیست چه رسد به حل مسائل آن؛ لذا جامعه ما همواره از فهم های کودکانه و نسخه پیچی های غلط علوم انسانی سکولار در رنج بوده است. تعبیر دیو یک چشم، را شاید در اشعار حکمی یا عرفانی شنیده باشید. معمولاً در این اشعار، دیو را موجودی یک چشم ترسیم می کنند؛ چرا؟ برای اینکه دیو که از جنس شیطان است، مثل خود شیطان که وجود روحانی و ملکوتی آدم را ندید و تنها از خاک و گل بودن آن سخن گفت. قَالَ مَا مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ ( سوره اعراف آیه ۱۲ ). دیو نیز مانند شیطان یک چشم است و با این چشم، به جز عالم خاکی و مادی قادر به رؤیت حقایق ماوراء الطبیعی نیست. اما انسانی که وجود انسانی خود را از دست نداده باشد، دارای دو چشم است؛ یک چشم که با آن طبیعت را می بیند، و یک چشم که با آن وراء طبیعت را مشاهده می کند. ما معتقدیم علوم انسانی سکولار و غربی، دیو یک چشم است و لذا نسبتی با حقیقت انسان مسلمان و جامعه اسلامی ندارد.

من تعجب می کنم از کسانیکه خواسته یا ناخواسته بنده علم سکولار شده اند و حاضر نیستند هیچ عیب و نقصی را برای این علم قبول کنند. حتی کارنامه منفی علوم انسانی سکولار که اظهر من الشمس است را نیز منکرند. می گویند : علم سکولار آزاد است اما علم دینی اسیر است. خوب، کجای علم سکولار آزاد است؟ آیا علم سکولار به اسارت ماتریالیسم درنیامده است؟ آیا همین علم سکولار سخت ترین ایدئولوژی را بر جریان علم تحمیل نکرده است؟ شما در دانشگاه های غرب و دانشگاه های غربزده کشور خودمان، کجا جرأت دارید پا را فراتر از اصول ماتریالیستی قرار دهید؟ یا طرد می شوید یا با برچسب بی سواد مورد اهانت قرار می گیرید. با همین ملاحظه هست که از نظر من، با اینکه علم انسانی و اجتماعی غربی، خود را از اثرپذیری از هر گونه ایدئولوژی ای مبرا معرفی می کند، اما مواجه آن با مسائل، کاملا جنبه ایدئولوژیک پیدا کرده آن هم از جنس ایدئولوژی های خودکامه. از سوی دیگر، همانطور که اشاره کردم، همین علم سکولار، چه در عرصه انسانی و اجتماعی و چه در سایر عرصه ها مملو از اشتباهات است که اگر روزی برملا شود پیشرفت خطی علم زیرسئوال می رود و همه چیز بهم می ریزد. حالا این اشتباهات در علوم دقیقه کمتر است لکن در سایر علوم که اتفاقاً تجربی محض است به مراتب بیشتر اتفاق می افتد. واقعیت این است که علم انسانی و اجتماعی خود را محصور در ظنیات کرده و اسم مبارزه با جزمیگرایی، عملا انسان و جامعه انسانی را در کنار یک پرتگاه عمیق مستقر کرده است که هر لحظه امکان سقوط در این پرتگاه متصور است.

در نقطه مقابل، علوم انسانی اسلامی، با تکیه بر وحی و عقل فطری که وجاهت وحی را نیز عقل تایید می کند، خود را در قسم مهمی از مسائل اساسی انسانی و اجتماعی از ظنیات نجات داده و شرایط شناختی با ثبات و در عین حال اطمینان بخشی را برای انسان مسلمان فراهم کرده است.

این سئوال قابل طرح است که آیا علوم انسانی اسلامی تحقیق پذیر است؟ بله، عمده علوم انسانی اسلامی حتی بخش مهمی از هسته سخت آن تحقیق پذیر است و آن قسمت کوچکی نیز که تحقیق پذیر نیست، عقل فطری بر اساس یک حکم عقلی بالاتر آن را تایید می کند. توجه داشته باشید که در اسلام، کمتر آموزه ای قابل چون و چرای دقیق عقلی است. شما ببینید درباره براهین اثبات خدا چقدر در فلسفه و کلام اسلامی آزاداندیشانه بحث شده است؟ خود شکل گیری فرقه های کلامی متعدد در تاریخ اسلام نشاندهنده باز بودن باب آزاداندیشی در اسلام است. البته من منکر برخی تنگ نظری ها در طرح آزادانه مباحث علمی یا رفتارهای متحجرانه و غلط در این عرصه نیستم لکن نمیتوانم بین این رفتارها و دعب حقیقی اسلام نسبتی پیدا کنم. خوب، گفتیم که علوم انسانی اسلامی تحقیق پذیر است لکن توجه داشته باشید که تحقیق پذیری علوم انسانی اسلامی منحصر به روش های دیکته شده از سوی علوم انسانی سکولار نیست. ما اساسا آزمون تجربی و آزمایشگاهی را درباره بخش مهمی از مسائل انسانی و اجتماعی کارآمد نمی دانیم. به قول علامه جوادی آملی، هر چیزی را که نمی توان زیر میکروسکوپ آورد! بله، شما نبات و حیوان و هر چیز فیزیکی را زیر میکروسکوپ می آوردید لکن چگونه می خواهید نفس و روح آدمی را زیر میکروسکوپ بیاورید؟ چگونه می توانید فطرت را زیر میکروسکوپ بیاورید؟ این هم که نمی شود وجود هر چیزی که زیر میکروسکوپ نیامد را نفی کنید. البته میکروسکوپ در این تعبیر نماد آزمون تجربی است نه لزوما خود این دستگاه. لذا توجه شود، تاریخ به وضوح نشان داده است که نفی ماوراء الطبیعه امکان پذیر نیست و حقیقت انسان و جامعه انسانی را نمی توان از ماوراء الطبیعه جدا کرد. سخن ما در اینجا این است که تحقیق پذیری هر معرفت و علمی باید با ابزار و روش متناسب با همان معرفت و علم صورت بگیرد و مهم نزدیک شدن انسان به یقین منطقی است. البته این را هم می دانیم که اثبات گرایی به استقراء و مشاهده محصور نمی شود؛ استقراء نازل ترین روش در اثبات گرایی است و تحقیق پذیری خصوصا در تفسیر یا روش، که پوپر و امثال او روی آن تاکید دارند بخش مهمی از تحقیق پذیری در علوم انسانی را تشکیل می دهد. دقت بفرمایید که ابطال پذیری پوپری در نظر خود پوپر نیز نهایتا از نبود یک تکیه گاه مطمئن رنج می کشد و پوپر را خواسته یا ناخواسته وارد بحث های فرهنگی و سیاسی می کند اما به شما عرض کنم که اگر مشکل فقدان تکیه گاه و دور در دیدگاه پوپر حل شود، ما با نظریه ابطال پذیری پوپر حتی با تمرکزی که بر روی روش دارد، و به قول او به دنبال تقرب به حقیقت است، مشکلی نداریم.

از طرف دیگر، ما معتقدیم که علوم انسانی اسلامی، از حیث کارآمدی، حتماً در جامعه اسلامی از علوم سکولار بالاتر است چراکه تقریباً بخش عمده آنچه علوم انسانی سکولار دارد را داراست و چیزهای ارزشمند اضافه نیز دارد. به تعبیری که داشتیم، نه فقط آن یک چشم علوم انسانی سکولار را دارد بلکه از چشم دوم نیز بهره مند است و روشن است که فردی که دو چشم دارد، از فردی که یک چشم خود را عمدا بسته یا نابینا شده است، به مراتب دید دقیق تر و کامل تری دارد. حتی می خواهم ادعا کنم، اگر علوم انسانی اسلامی مستقر شود، علوم پایه، فنی- مهندسی و پزشکی هم با رشد بیشتری روبرو خواهند شد و ما این را در مدرسه عظیم امام صادق (ع) و اثرات آن در چند قرن بعد، به روشنی می بینیم. حالا در امور انسانی و اجتماعی که تردید نداریم هرگاه اجازه داده شده تا علوم انسانی اسلامی توامان میدان نظری و عملی داشته باشد، فهم جامعه، مسیر صحیح پیشرفت و حل مسائل و معضلات، به مراتب از شرایطی که علوم انسانی سکولار حاکم بوده بهتر و مؤثر تر بوده است.

وقتی علوم انسانی سکولار در خود غرب و جوامع غربی با این همه نقص و ناکارآمدی روبروست و غرب را با همه پیشرفت های مادی اش در معرض افول و غروب سریع قرار داده است، چطور می توان تا این حد با اطمینان از کارایی آن صحبت کرد و جامعه اسلامی را با جهان بینی متفاوت مجبور به پذیرش آن نمود؟

من در ادامه می خواهم به بعضی بدفهمی ها از علوم انسانی اسلامی یا برداشت های نادرست از فلسفه علم بپردازم.

چندی پیش یکی از اساتید به نام در عرصه تعلیم و تربیت، گفته بود اگر بگوییم علوم انسانی اسلامی داریم، پس می توانیم مدعی وجود علوم انسانی یهودی یا مسیحی نیز بشویم و با این کار عملا خواص آزاد و جهانی بودن علم را نادیده گرفته ایم. بنده به این استاد محترم عرض می کنم که اولا، ما درباره آخرین دین و آیین خاتم الأنبیاء و المرسلین (ص) صحبت می کنیم که جامع، کامل و جهان شمول است؛ لکن بر فرض که ادیان الهی در عرض هم بودند نه در طول هم، و بر فرض که یهود و مسیحیت تا این حد تحریف و تکه تکه نشده بودند، در اینصورت، منطقاً هیچ اشکالی نداشت که علوم انسانی یهودی یا مسیحی نیز داشته باشیم. اینکه شما اینقدر روی جهانی بودن علم تاکید می کنید، معنایش اینست که تکثر نظریات علمی را نفی می کنید و این با آزادی علمی که ادعا می کنید در تعارض است. از طرف دیگر، مسأله اصلی جوامع انسانی سعادت است یا جهانی شدن؟ بر فرض نیز که مسأله اصلی جهانی شدن باشد، چرا باید مبنای جهانی شدن علم غرب و ایدئولوژی غربی باشد؟

استاد محترم دیگری گفته بود میان پیامبر و دانشمند فرق هست؛ پیامبران نیامده اند تا جای دانشمندان را بگیرند. البته روشن است که منظور ایشان از دانشمند، ساینتیست است. یعنی دانشمند علوم تجربی. بله، این حرف درست است که تولید علم طبیعی یا علم جزئی جزو قلمرو دین و رسالت انبیاء (ع) نیست هرچند منافاتی بین دانشمند بودن شخص پیامبر (ص) و شأن پیامبری وجود ندارد اما مگر می شود علوم انسانی و اجتماعی که اولا از نظر ما کاملا ساینتیفیک و تجربی نیست را با سایر علوم مقایسه کرد؟ از سوی دیگر، بین رسالت علوم انسانی و اجتماعی و رسالت انبیاء الهی (ع) میدان مشترک بزرگی وجود دارد. چگونه می خواهید صحبت از مسیر پیشرفت و تکامل انسان و حل مسائل و معضلات بزرگ انسان و جامعه انسانی را از رسالت انبیاء حذف کنید؟!

همچنین این استاد محترم گفته بود حدیث و روایت گزاره نیستند تا در دستگاه تجربی مورد آزمون قرار بگیرند. خوب، روشن است که گزاره نیستند اما مگر همه چیز را باید در دستگاه مورد نظر شما به آزمون گذاشت؟ این را از کجا با این قطعیت بیان می کنید؟!

همین فرد می گوید جریان علوم انسانی اسلامی در حال بوجود آوردن گرایش ضدپوزیتیویستی است و این گرایش می تواند چالش آفرین باشد. خوب، واقعا بنا به شرحی که دادم، علوم انسانی اسلامی به دنبال ایجاد رویکرد ضد پوزیتیویستی است؟ از کجای نظریه ما می توان به این جمع بندی رسید؟

به هر حال ما درباره علوم انسانی اسلامی با بدفهمی های بسیاری روبرو هستیم. حداقل انتظار از افرادی که می خواهند درباره این علوم قضاوت کنند این است که ابتدا آن را به درستی و عمیقا فهم کنند. با همه احوال، چه افرادی بپسندند یا نپسندند، علوم انسانی اسلامی در جامعه ما در حال شکوفایی است و به زودی، منطق قوی و کارایی خود را در رشته های گوناگون نشان می دهد.

عرض اصلی ما در این جلسه این است که علوم انسانی مغزافزار اداره هر جامعه ای است و ما برای پیشرفت اسلامی نیازمند مغزافزار اسلامی هستیم که از آن به علوم انسانی اسلامی تعبیر می کنیم. با این ملاحظه، ساخت و تکامل علوم انسانی اسلامی، مقدم بر تولید الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت است؛ به بیان دیگر، تا قائل به علوم انسانی اسلامی نباشیم و تصویر درستی از آن نداشته باشیم، نمی توانیم از الگوی پیشرفت اسلامی صحبت کنیم چه رسد که به سمت تهیه و تدوین آن هم برویم.

البته وضع ما در همه رشته های علوم انسانی اسلامی یکسان نیست. در بعضی رشته ها مانند اقتصاد اسلامی، تعلیم و تربیت اسلامی، حقوق اسلامی یا مدیریت اسلامی جلوتر هستیم و حتی ممکن است در این رشته ها، به زودی شکل گیری خط ارائه نظریات کاربردی را شاهد باشیم، اما در بعضی رشته ها در ابتدای راه هستیم و تا ارائه نظریات کاربردی در آن رشته ها فاصله داریم. بنابراین، اینگونه نیست که برای رسیدن به الگوی پیشرفت اسلامی منتظر باشیم که تمام رشته های علوم انسانی اسلامی با هم به کمال نسبی خود برسند. البته علوم انسانی اسلامی از جهت کمال، سقفی ندارد لکن می توان یک حدی از کمال را، به مثابه بلوغ و ثمردهی دانست. با همین دید، ما به تنوع نظریات علوم انسانی اسلامی حتی در عرصه های بنیادی معتقدیم و نمی خواهیم همه افکار در این زمینه را یکدست کنیم هرچند طبیعی است آن نظریاتی در پیشرفت اسلامی مورد استفاده ویژه قرار می گیرند که امکان تحقق اهداف اسلامی در پیشرفت را بیش از سایر نظریات محقق کنند.

والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته

خواندن 361 دفعه

نظر دادن