جمعه, 31 ارديبهشت 1395 ساعت 11:47

مطالب جلسه هشتم / مؤلفه های پیشرفت اسلامی

چلسه هشتم از سلسله نشست های اسلام و پیشرفت روز سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 در دانشگاه امام صادق (ع) برگزار شد. متن تدریس حجت الاسلام و المسلمین دکتر غلامیبا موضوع مولفه های پیشرفت اسلامی، در ادامه خواهد آمد. فایل pdf این جلسه در پیوست موجود است.

تأملاتی بنیادین درباره اسلام و پیشرفت / جلسه هشتم/ مؤلفه های پیشرفت اسلامی

جلسه هشتم، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵- مرکز تحقیقات بسیج دانشگاه امام صادق (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الصلاه والسلام على رسول الله و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین.

در جلسه پیش، ابتدا پیشرفت اسلامی تعریف شد. طبق آن تعریف، پیشرفت اسلامی عبارت است از : حرکت رو به جلو و مستمر در جهت به فعلیت رساندن استعدادهای فردی و اجتماعی به منظور ایجاد بسترهای مساعد برای تکامل روحی انسان و جامعه انسانی.

عرض کردیم که پیشرفت اسلامی یعنی شکل گیری بسترهای مساعد برای تکامل روحی انسان و جامعه انسانی، هرچند در خود بسترسازی نیز تکامل رخ می دهد. به بیان دیگر، لازم نیست پیشرفت و تکامل را مجزا از هم ببینیم بلکه بهتر است ایندو را پشت و روی یک سکه تصور کنیم که در عین استقلال نسبی، با یکدیگر همراهی می کنند.

در گام بعد، تلاش کردیم به بعضی از خصائص کلان پیشرفت اسلامی که جزء ماهیت آن محسوب می شود اشاره کنیم. برای نمونه، گفته شد که در پیشرفت اسلامی هدف وسیله را توجیه نمی کند و لذا پاک و حلال بودن وسائل پیشرفت خودش موضوعیت دارد. علاوه بر این، تاکید شد که رابطه فرهنگ با سایر ساحات اجتماعی در پیشرفت اسلامی یک رابطه ویژه است؛ در واقع، فرهنگ علاوه بر اینکه خودش یک ساحت مستقل محسوب می شود، بر همه ساحات نیز مسلط است و هیچ ساحتی خالی از فرهنگ و جهت گیری های فرهنگی نیست. همچنین بیان شد که پیشرفت اسلامی زمانی محقق می شود که اولا، رشد در همه ساحات و ابعاد جامعه، آن هم به طور متوازن رخ دهد؛ ثانیا، این رشد همه جانبه، حتما در خدمت تکامل روحی باشد بطوریکه آثار آن در تکامل روحی هویدا گردد. مطلب دیگری که عرض شد، به دال مرکزی پیشرفت مرتبط بود. ما معتقدیم دال مرکزی پیشرفت اسلامی، عدالت اجتماعی است و عدالت، همان نیروی قوی و حق مداری است که علاوه بر تنظیم منطقی مناسبات انسانی و اجتماعی، از تبدیل شدن پیشرفت به ضد خودش جلوگیری می کند. سپس وارد این دو بحث شدیم : یکی رابطه منطقی زیربنا و روبنا در پیشرفت اسلامی و دیگری، فرآیندی یا پروژه ای بودن پیشرفت اسلامی که عرض شد، از نظر ما، پیشرفت اسلامی اصالتا یک امر فرآیندی است. در پایان نیز وارد موضوع مهم نقش گفتمان سازی در پیشرفت اسلامی شدیم و عرض کردیم، گفتمان سازی با روش اسلامی، هم در تولید الگوهای پیشرفت، و هم در اجرای آنها نقش بی بدیلی دارد.

در جلسه امروز، بنا داریم تا به مؤلفه های پیشرفت اسلامی بپردازیم. مؤلفه­ها، عناصر یا اجزاء تشکیل دهنده یک شیئ هستند که بدون داشتن آنها نمی توان آن شیئ را تجزیه و تحلیل کرد. ما، بین اجزای پیشرفت اسلامی مانند یک متن تألیفی، نوعی همبندی قائلیم بطوریکه همه آنها را در یک شبکه، دارای روابط ارگانیک می دانیم. در اینجا، روشن است که روابط ارگانیکی داشتن، با روابط مکانیکی داشتن، متفاوت است. روابط مکانیکی در یک شبکه، حاکی از همبندی طبیعی و ذاتی بین اجزاء نیست در حالی که در روابط ارگانیکی این همبندی، کاملا طبیعی است به نحوی که مفصل بندی میان اجزاء نیز از طریق خود اجزاء و متناسب با گرایش ذاتی اجزاء به هم، صورت می گیرد.

بنده در این بحث درصدد تبیین اجمالی ده مؤلفه پیشرفت اسلامی هستم لکن جا دارد تا تاکید کنم، مؤلفه های پیشرفت اسلامی به همین ده مورد منحصر نمی شود. ممکن است محقق دیگری پانزده یا بیست مؤلفه را نام ببرد؛ این ایرادی ندارد چراکه هدف ما در این بحث، احصاء تام نبوده است؛ با این وجود، از نظر من، همین ده مؤلفه برای شکل گیری پیشرفت اسلامی طبق تعریفی که اشاره شد کافی است و مؤلفه های دیگر، جنبه تکمیلی دارد.

مؤلفه اول، فقر زدایی است. در جلسات قبل نیز عرض شد که فقر به هیچ وجه شایسته جامعه اسلامی نیست و اگر با آن مقابله ریشه ای نشود، عملا مانع از جریان پیدا کردن دین خدا در زندگی فردی و جمعی می شود. پیامبر اکرم (ص) در آن جمله معروف می فرمایند : کاد الفقر أن یکون کفرا. یعنی بیم آن است که فقر به کفر بیانجامد. در واقع، معنای درست کلمه فقر، یعنی شکسته شدن ستون فقرات یک فرد؛ و روشن است که وقتی ستون فقرات کسی شکسته شد، آن فرد قدرت از جا برخواستن را به کلی ازدست می دهد. با این وصف، مکتب اسلام نه تنها فقر را بر نمی تابد، بلکه به شدت دشمن فقر است و از هر کوششی برای از بین بردن آن دریغ نمی کند. خود فقر، به دو بخش عمده قابل تقسیم است : فقر ذاتی ( با تسامح در عنوان ) و فقر عارضی. فقر ذاتی، یعنی آن فقری که در اثر نبود اسباب ضروری برای خروج از فقر، به طبیعت یک فرد تبدیل شده است مانند کسی که نقص عضو مهمی دارد و اساسا قادر به کار کردن نیست لذا نمی توان انتظار داشت که او خودش در خروج از شرایط فقر نقش فعال ایفا کند. اما بر عکس، فقر عارضی، به فقری اطلاق می شود که ناشی از محرومیت است. به بیان دیگر، فرد اسباب خروج از فقر را دارد لکن محرومیت های تحمیلی مانع آن شده که بتواند با اسباب در اختیار، خود را از فقر نجات دهد. مثلاً خشک سالی و کمبود یا فقدان آب برای یک کشاورز محرومیت است یا برخوردار نبودن از امکانات بیرونی – که معمولاً باید با تدبیر دولت ها به شکل مناسب بین اعضا جامعه توزیع شود و هر صاحب استعدادی را برای شکوفا کردن استعدادش یاری کند – یک محرومیت محسوب می شود که امکان برطرف کردن آنها هست. علاوه بر این، فقر را می توان به دو دسته فقر فردی و فقر اجتماعی تقسیم کرد. خطر فقر اجتماعی به مراتب از فقر فردی بیشتر است چراکه اگر معالجه نشود کل جامعه را به سمت هلاکت توأما مادی و معنوی سوق می دهد. آنچه مسلم است، اسلام به دنبال فقرزدایی است. فقرزدایی چنانچه از معنایش پیداست، هرگز به مفهوم اعانه بگیر کردن عده ای از مردم از محل بیت المال نیست بلکه به مفهوم خشکاندن ریشه فقر در آنها، خارج کردن فقرا از شرایط فقر و مبدل کردن آنها به یک فرد عادی است. البته مواجهه اسلام با فقر ذاتی، متفاوت است؛ همانطور که اشاره شد، در فقر ذاتی فرد فاقد اسباب ضروری خروج از فقر است. مثلاً، افراد دارای نقص عضو، بیماران لاعلاج یا سخت علاج، زن های بی سرپرست، کودکان یتیم و امثال این ها که در این قسم، دولت اسلامی موظف است از محل بیت المال مسلمین و از محل های دیگری که در اسلام معین شده است از آنها حمایت کند و هر گونه کم کاری در این زمینه از سوی دولت اسلامی، پذیرفته نیست. خوب، حالا اگر دولت اسلامی نبود یا قدرت مساعدت مناسب به افراد را نداشت، در اینجا بر هر مسلمانی واجب کفایی است که فراتر از خمس و زکات و فراتر از مالیات های مقرر شده از سوی دولت، به این افراد کمک کند و آنها را از یک زندگی معمولی برخوردار نماید؛ ما معمولاً متوجه مسئولیتی که در این عرصه داریم نیستیم. اگر شما همسایه ای داشته باشید که از فقر رنج می برد، و کسی جز شما نیست که به او کمک کند، بر شما واجب عینی است که از اموال خود به او کمک کنید. در فقر عارضی نیز همینطور است. یعنی در مرتبه اول وظیفه دولت است که اسباب بیرونی خروج از فقر را مهیا کند. اگر فرد با مشکل اشتغال روبروست آن را مرتفع نماید یا اگر فرد سرمایه ای برای کار ندارد از طریق قرض الحسنه یا طرق مشروع دیگر آن سرمایه را برای فرد مهیا کند و به هر حال کاری بکند که فرد بتواند خود را از فقری که برای او در اثر مشکلات پیش بینی نشده یا نبود عدالت عارض شده است، خارج کند. مجدداً اگر این امکان برای دولت نبود، بر همه مسلمانان واجب کفایی است تا این دسته از فقرا را از شرایط فقر خارج کنند و اگر هم امکان خروج از شرایط فقر نیست، چه دولت و چه مسلمانان باید از محل بیت المال و از اموال شخصی خود این افراد را مورد مساعدت قرار دهند تا بتوانند از یک زندگی عادی برخوردار شوند. دقت داشته باشید که اگر فقرزدایی به معنای دقیق کلمه اتفاق بیفتد، جامعه اسلامی یک قدم به مسیر پیشرفت نزدیک شده است.

مؤلفه دوم، آبادانی و رفاه است. از یک منظر، آبادانی یعنی به فعلیت رساندن استعدادهای بالقوه طبیعت. مثلا یک زمین حاصلخیز استعداد بالقوه برای تبدیل شدن به یک باغ یا مزرعه را دارد و وقتی این باغ یا مزرعه بوجود می آید، استعداد آن زمین از قوه به فعل مبدل شده است. حالا شما این را تعمیم بدهید به عرصه های گوناگون طبیعت که اگر این اتفاق بیفتد، نعمات الهی بر روی زمین به حداکثر می رسد. از طرف دیگر، مواجهه اسلام با طبیعت و محیط زیست، یک مواجهه الهی است. یعنی انسان مسلمان و جامعه اسلامی نه تنها طبیعت و محیط زیست را برای رسیدن به منافع خود تخریب نمی کند، بلکه آن را از طریق آبادانی تقویت می کند. از منظر دیگر، آبادانی یعنی به راه افتادن خطوط تولید. این تولید به سه منظور انجام می شود : یک. کشاورزی، باغداری و دام پروری که خود، شکل گیری یک خط تولید مهم و پرفایده را به دنبال دارد؛ دو. تبدیل مواد خام طبیعی به موادی که ارزش افزوده داشته باشد مثلا تبدیل نفت به مواد پتروشیمی، تبدیل پنبه به نخ، تبدیل محصولات کشاورزی یا دامی به مواد غذایی مغذی و امثال این ها. سه. تبدیل مواد دارای ارزش افزوده به هر آنچه انسان در زندگی به آن نیازمند است البته مشروط به عدم تخریب طبیعت و محیط زیست. به بیان واضح تر، ما به ویژه در قسم سوم تولید که گسترده ترین عرصه تولید محسوب می شود، حفظ محیط زیست و لطمه خوردن به طبیعت را خط قرمز می دانیم.

خوب، حالا اگر آبادانی از این دو منظر انجام شد، با ملاحظه قبول اصل مالکیت در اسلام، رفاه بوجود می آید و این رفاه، هم جنبه فردی دارد، و هم جنبه اجتماعی؛ از طرف دیگر، اولا هر کس مالک حاصل دسترنج خود می باشد و می تواند از آن برای ایجاد رفاه در زندگی خود استفاده کند؛ ثانیاً دولت از محل درآمدهای عمومی که از قبال آبادانی مضاعف می شود، به مسئولیت های اجتماعی خود نیز به نحو مطلوب تری می پردازد و انجام این مسئولیت ها که هم جنبه سخت افزاری دارد، و هم جنبه نرم افرازی، به رفاه اجتماعی منجر می شود. مثلاً کاری که دولت ها در تأمین امنیت انجام می دهند یا کاری که در زمینه آموزش عمومی، بهداشت و درمان و سایر خدمات اجتماعی انجام می دهد؛ همه این ها، نه فقط به تقویت رفاه فردی کمک می کند، بلکه خالق یک نوع رفاه اجتماعی نیز می شود. در اینجا مجدداً یک خط قرمز وجود دارد و آن، رفاه زدگی است که قبلا به آن پرداختیم. رفاه زدگی در پیشرفت اسلامی، جایگاهی ندارد چراکه با تکامل روحی منافات دارد؛ بر همین اساس، جامعه اسلامی، جامعه ای است که هم با مکانیزم های خوجوش، و هم مکانیزم های اجباری، به جای تمرکز سرمایه ها و امکانات در محدوده زندگی فردی، شکل گیری زندگی های شاهانه و به تبع آن، بروز فاصله شدید طبقاتی، امکانات را با حفظ اصل مالکیت به سمت رونق اقتصاد و شکل گیری چرخه مالی صحیح سوق می دهد تا کل جامعه از آن بهره مند شود. قرآن مجید می فرماید : کَیْ لَا یَکُونَ دُولَهً بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ مِنْکُمْ. یعنی ( به نحوی غنائم در اسلام توزیع می شود تا این ثروت در جامعه ) میان توانگرانتان دست به دست نشود. ( سوره حشر، آیه ۷ ) حالا ممکن است سئوال شود که قوه محرکه این کار در اسلام چیست؟ در پاسخ می توان گفت، اسلام مشوق های متعددی را برای سوق دادن ثروت به سمت تولید و قلمبه نشدن آن در دست عده ای خاص دارد؛ در عین حال، تکامل روحی و اجر اخروی، قوه محرکه مهم و ثمربخشی برای متمایل سازی مردم به تلاش جهت آبادانی و رفاه اجتماعی محسوب می شود که البته این قوه محرکه، صرفا در یک جامعه دینی و ایمانی کارایی دارد.

همچنین اگر کسی سئوال کند با تفسیری که شما از آبادانی و رفاه ارائه دادید، شاخص رشد اقتصادی در پیشرفت اسلامی چیست؟ عرض می کنیم، گرچه درباره شاخص مهم رشد اقتصادی در پیشرفت اسلامی یک نظر وجود ندارد لکن این شاخص، نه فقط رشد تولید ناخالص ملی، یا میانگین درآمد سالانه و یا برابری قدرت خرید نسبت به سال قبل و امثال این هاست – که هر سه این ها گویای وضع عینی رشد متوازن و عادلانه اقتصاد یا تقویت بنیه اقتصادی در جامعه نیست- بلکه به نظر ما، این شاخص، کاهش فقر، کاهش بیکاری و پر شدن فاصله طبقاتی از یک سو، و افزایش صادرات از محل تولید ناخالص داخلی و بالا رفتن قدرت جامعه ( ذخایر مالی ) در سرمایه گذاری های اقتصادی و غلبه بر بحران های احتمالی است که البته جای شرح تفصیلی آن اینجا نیست.

مؤلفه سوم، عدالت اجتماعی است که در جلسه قبل نیز به آن به مثابه دال مرکزی پیشرفت اسلامی پرداختیم. امام علی (ع) در خطبه ۱۵ نهج البلاغه می فرماید: إن فی العدل سعه، و من ضاق علیه العدل، فالجور علیه أضیق. یعنی گشایش امور با عدالت است، کسی که عدالت او را در مضیقه بیندازد، ظلم و ستم مضیقه بیشتری برای او ایجاد می کند. در اینجا تصور می شود امام (ع) درصدد معرفی عدل به مثابه خود پیشرفت هستند. به عبارت دیگر، عدل از منظر امام علی (ع)، خودش تمام پیشرفت است و هر قدر صحیح تر محقق شود، پیشرفت در درجات بالاتر و به شکل کامل تری محقق خواهد شد. سپس می فرمایند، کسی که عدالت را بر نمی تابد، و حاضر به تن دادن به لوازم آن نیست، مطمئنا ظلم و جور و تبعات به مراتب سنگین تر آن، برای او به هیچ وجه قابل تحمل نخواهد بود. بنابراین، اگر با منافع فردی هم بخواهیم ارزش عدالت را بسنجیم، تحقق عدالت گرچه برای بعضی ناخوشایند است اما سرجمع ظلم و جور که در اثر فقدان عدالت ظهور خواهد یافت، ناخوشایندی بیشتری برای آنان پدید خواهد آورد؛ بنابراین، عقل سودگرا نیز به آنان حکم می کند که طرف عدالت را بگیرند و به تحقق آن در جامعه کمک کنند ( البته اگر متوجه شوند ).

عدالت در یک تعریف ساده و در عین حال دقیق، عبارت است از اعطاء حق به صاحب حقیقی اش. إعطاء کل ذی حق حقه. یا به تعبیر امام علی (ع)، العدل یضع الأمور مواضعها «عدل هر چیزی را در جایگاه ویژه خود قرار می‏دهد» (نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۴۳۷). خوب، ممکن است بفرمایید مکانیزم تشخیص حق در یک جامعه چیست که بعد بخواهیم حق را به صاحب حقیقی اش اعطاء کنیم؟ پاسخ این است که منبع حق خداست ( الحق من ربک ) و خداوند از دو طریق، امکان فهم حق را برای انسان ها فراهم نموده است : دین و عقل. البته عقل به هیچ وجه در مقابل دین نیست بلکه در کنار و در ذیل اراده الهی تعریف می شود، لکن نکته اینجاست که عقل قلمرو مشخصی دارد یعنی در هر زمینه ای قادر به شناسایی حق خصوصا در موارد پیچیدگی، نیست؛ لذا دین آمده است تا در این زمینه از عقل دستگیری کند. اگر حق به درستی شناخته شد، شناخت صاحب حق چندان دشوار نیست هرچند در این زمینه نیز دین به کمک عقل می آید. مسأله بعدی، مکانیزم رساندن حق به ذی حق است که به نظر می رسد منظور از عدالت همین است. البته بعض ها عدالت را به نتیجه آن تعریف می کنند لکن ما، بین نتیجه عدالت و خود عدالت تفکیک قائل می شویم.

شناخت حق و صاحب حق مقدمه عدالت است و خود عدالت یعنی عمل انتقال حق به صاحب حق، که هم جنبه ایجابی دارد، و هم جنبه سلبی. البته تقدم جنبه ایجابی بر جنبه سلبی، تقدم رتبی است نه زمانی. از طرف دیگر، عدالت دارای دو سطح است : یک سطح از عدالت، توسط افراد نسبت به همدیگر اعمال می شود و لازم نیست در شرایط طبیعی که ظلمی اتفاق نیفتاده است، حکومت در ایجاد عدالت مداخله کند؛ لکن سطح دوم عدالت، در محدوده حکومت تعریف می شود؛ یعنی جز حکومت کسی نمی تواند عدالت را اعمال کند. در اینجا نیز اعمال عدالت فقط جنبه سلبی ندارد که مثلا بگوییم نقش حکومت تنها در عدالت قضایی بروز و ظهور می کند. خیر، حکومت در همه عرصه های عدالت، یعنی اقتصادی، فرهنگی و سیاسی دارای نقش ایجابی نیز هست و نقش ایجابی عبارت است از آن دسته از تلاش هایی که بستر شکل گیری عدالت را بوجود می آورد. حتی در عدالت قضایی نیز می توان برای حکومت نقش ایجابی نیز قائل بود و آن، بر می گردد به اقدامات پیشگیرانه حکومت در حوزه های قضایی.

توجه داشته باشید که اگر عدالت به معنای جامع خود محقق شود، عمده مسیر پیشرفت طی شده است لذاست که عرض شد عدالت دال مرکزی پیشرفت اسلامی و محل تجمع همه باورها و ارزش هاست.

مؤلفه چهارم، فساد زدایی است. اسلام در زمینه مقابله با فساد برای خود مسئولیت جدی قائل است و اینگونه نیست که فساد و فاسد را به حال خود رها کند. جامعه ای که دارای فساد است، این فساد تدریجاً کل جامعه را فرا خواهد گرفت و محال است که آن جامعه به پیشرفت برسد. فساد در جامعه مانند عفونت در بدن انسان است که اگر جلوی یک عفونت جزئی در بدن گرفته نشود، این عفونت تدریجاً کل بدن را فرا می گیرد و انسان را از پا در می آورد. اسلام، هم با فساد جزئی مقابله می کند، و هم با فساد سیستمی؛ لکن طبیعی است که اسلام مقابله با علت را مقدم بر معلول می داند. توجه داشته باشید که فساد زمانی اتفاق می افتد که امری، از تعادل و سیر طبیعی خود خارج شود؛ لذا عدالت نقش به سزایی در پیشگیری در فساد دارد. البته مجدداً تاکید می کنم که همه مؤلفه های پیشرفت اسلامی با همدیگر ارتباط ارگانیک دارند؛ لذا وقتی می گوییم عدالت، به دنبال نفی نقش سایر مؤلفه ها در زمینه مقابله با فساد نیستیم. وظیفه حکومت اسلامی این است که بگردد و هر نقطه فاسد که پیدا کرد را از بین ببرد. برای از بین بردن نقطه فساد، گاهی اوقات اصلاح و مرمت کارساز است و گاهی اوقات نیز خیر، باید عضو فاسد قطع شود؛ مکانیزم های اسلامی نیز با همین ملاحظه پیش بینی شده اند که اگر اصلاح کارساز نبود، شر عضو فاسد از سر جامعه کم شود.

در بین مفاسد، فساد فرهنگی از همه نوع فسادی مخرب تر و در عین حال پنهان تر است و لذا حکومت اسلامی وظیفه دارد نسبت به برخورد با مفاسد فرهنگی، سرمایه گذاری خاص داشته باشد. البته هرچند مقابله با فساد باید همه جانبه باشد ولیکن فساد اقتصادی و سیاسی نیز ریشه در فساد فرهنگی دارد. به بیان دیگر، اگر جلوی فساد فرهنگی گرفته نشود، فساد فرهنگی به انواع مفاسد تبدیل خواهد شد.

ممکن است سئوال شود آیا مقابله با مفاسد فقط وظیفه حکومت است؟ پاسخ این است که خیر، در اسلام برای اشخاص حقیقی نیز وظایفی جهت مقابله با فساد پیش بینی شده است؛ لکن یک سطح از مقابله با فساد، اختصاص به حکومت دارد و امکان ورود افراد به این سطح نیست.

مؤلفه پنجم، آزادی است. اسلام درصدد فراهم کردن بسترهای لازم برای آزادی فردی و اجتماعی است. به بیان دیگر، نبود آزادی موجب می شود که اساسا تکامل روحی اتفاق نیفتد؛ لذا فراهم کردن آزادی در همه ساحات فردی و اجتماعی، جزء مؤلفه های مهم پیشرفت اسلامی است. ممکن است کسی تصور کند که تاکید اسلام بر روی آزادی، عمدتا بر روی آزادی معنوی است در حالیکه ما این مطلب را قبول نداریم و معتقدیم همه آزادی ها اعم از آزادی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، مشروط به اینکه در زیر چتر عدالت و اخلاق قرار بگیرند، مطالبه اساسی اسلام است تا حدی که بدون وجود آزادی پیشرفت اسلامی منتفی است.

مؤلفه ششم، مساوات است. روشن است که مساوات با عدالت متفاوت است. هر مساواتی عادلانه نیست؛ بنابراین، مساوات در جایی مشروعیت دارد که تعارضی با عدالت وجود نداشته باشد. مثلاً مساوی بودن انسان ها با یکدیگر و محصور کردن کرامت انسانی به تقوای الهی. إن أکرمکم عندالله أتقاکم. اسلام آمد و تفاوت های ظالمانه نژادی، قومی و قبیله ای را از بین برد. پیامبر اکرم (ص) می فرمایند : الناس کلهم سواء کاسنان المشط. یعنی مردم مانند دانه هاى شانه برابرند (صدوق، من لایحضره الفقیه، (قم: انتشارات جامعه مدرسین، ۱۴۱۳ ه. ق)، ج ۴، ص ۳۷۹ )

از منظر اسلام، همه انسان ها مساوی هستند و فقط تقوای الهی است که به انسان ها شرافت می بخشد. یکی دیگر از وجوه مساوات، مساوی بودن همه در برابر قانون است. هیچکس در برابر قانون اسلامی مستثنی نیست؛ همه باید در برابر قانون علی السویه پاسخگو باشند و قانون نیز از سوی حکومت اسلامی بدون هیچگونه تبعیضی و به تساوی درباره همه اجرا شود. همچنین مساوات در استفاده از امکانات عمومی و امثال این موارد که در پیشرفت اسلامی حائز اهمیت است.

مؤلفه هفتم، استقلال و خوداتکایی است. استقلال و خوداتکایی در اینجا عمدتا به مفهوم از بین بردن زمینه سلطه بیگانگان یعنی کافران بر مسلمانان است. در واقع، بر اساس قاعده قرآنی نفی سبیل، جامعه اسلامی وظیفه دارد تا از طریق استقلال و خوداتکایی راه های سلطه و نفوذ را به کلی بر خودش مسدود نماید. جامعه اسلامی ای که از جهت اقتصادی ضعیف و ناتوان است و به جز خام فروشی و واردات، هنر دیگری ندارد، جامعه ای سلطه پذیر است؛ جامعه اسلامی فاقد توانایی های علمی و فناوری، جامعه ای سلطه پذیر است؛ جامعه اسلامی محروم از امکانات به روز دفاعی، جامعه ای سلطه پذیر است، جامعه اسلامی فاقد پشتوانه و اعتماد قوی مردمی، جامعه ای سلطه پذیر است؛ جامعه ای که از جهت فرهنگ و هویت ملی دست پری ندارد، جامعه ای سلطه پذیر است و طبیعی است جامعه سلطه پذیر هرگز نمی تواند در مسیر پیشرفت حقیقی قرار بگیرد. در بعد فردی نیز این سلطه پذیری مذموم است. مثلا فرض کنید یک خانواده مسلمان بالاجبار در میان کفار زندگی می کنند. بر اعضاء این خانواده واجب است تا با کار و تلاش مضاعف، و تامین عزیزانه نیازهای خود، زمینه سلطه و ذلت آفرینی را به کلی مسدود کنند.

مؤلفه هشتم، مردم سالاری اسلامی است. مردم سالاری اسلامی، نه تنها برای مردم در شکل گیری مشروعیت حکومت، نقش جدی قائل است بلکه زمینه مشارکت حداکثری مردم در اداره جامعه اسلامی را فراهم می کند. در واقع، مردم سالاری اسلامی، با تاکیدی که بر روی عنصر مردم دارد، رویکرد خود را به استبداد و خودکامگی سیاسی نشان می دهد. از نظر اسلام، استبداد اعم از فردی و جمعی ممنوع است هرچند فرصت های شکل گیری و تحقق حاکمیت اسلامی را محدود کند. آنچه در مردم سالاری دینی دال مرکزی محسوب می شود، نقش محوری و فوق العاده مؤثر ولی فقیه در سرپرستی جامعه اسلامی است. در حقیقت، ولی فقیه شخصی است که برای زعامت مسلمین در دوران غیبت معصوم (ع) منصوب عام دین است و حکومت اسلامی بدون محوریت او، فاقد ضلع اصلی مشروعیت یا مشروعیت اعتقادی است. توجه داشته باشید که فقدان نظام مردم سالاری دینی، به چند دلیل امکان پیشرفت اسلامی را از بین می برد که اهم این دلایل عبارت است از : یکم، به دلیل نبود قوه تشخیص و اجرایی سازی احکام اسلامی و همچنین فقدان ضمانت برای اسلامیت حکومت؛ دوم؛ شکل گیری استبداد چه از نوع فردی و چه از نوع جمعی ( حزبی یا جناحی ) و همچنین مسدود شدن مسیر مشارکت های مردمی به شکل حقیقی و سوم، نبود نیروی لازم برای بسیج ظرفیت های مادی و معنوی جامعه اسلامی در جهت رسیدن به افق تعیین شده و نیز مقاومت در برابر تهدیدات بیرونی.

توجه بفرمایید که نظام مردم سالاری دینی بر اساس دکترین امامت که در جلسات قبل درباره آن صحبت کردیم شکل می گیرد.

مؤلفه نهم، اشاعه فرهنگ و سبک زندگی اسلامی است. دقت داشته باشید که حیات جامعه اسلامی مشروط به احاطه فرهنگ اسلامی است؛ جامعه ای که فرهنگ دینی در آن غایب است، مانند فضایی است که به دلیل کمبود اکسیژن تنفس در آن سخت است و نفس ها به شماره می افتد. همانطور که قبلا نیز اشاره کردیم، هر چند در پیشرفت اسلامی روح فرهنگ در همه ساحات اجتماعی موجود است، لکن خود فرهنگ نیازمند یک ساحت مستقل است. بر این اساس، حکومت اسلامی باید در این ساحت سرمایه گذاری جدی داشته باشد تا از قبال آن، زمینه شکل گیری پیشرفت اسلامی بوجود بیاید. به بیان دیگر، حکومت اسلامی نمی تواند همانند جوامع لیبرال نسبت به سمت و سوی فرهنگ در جامعه بی تفاوت باشد یا در جهت بهشتی شدن مردم تلاش جدی و هدفمندی نداشته باشد. امام علی (ع) در خطبه ۱۵۶ نهج البلاغه می فرمایند: فَإِنْ أَطَعْتُمُونِی فَإِنِّی حَامِلُکُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَلَى سَبِیلِ الْجَنَّهِ وَ إِنْ کَانَ ذَا مَشَقَّهٍ شَدِیدَهٍ وَ مَذَاقَهٍ مَرِیرَهٍ. یعنی اگر از من پیروى کنید- چنانچه خدا بخواهد- شما را به بهشت خواهم برد گرچه راهى است دشوار و همراه با تلخی. این دشواری و تلخی ای که در کلام امیرالمؤمنین هست احتمالاً به اقدامات سلبی حکومت اسلامی در حوزه فرهنگ برمی گردد. از طرف دیگر، گفته شد که در پیشرفت اسلامی وجود گفتمان غالب اهمیت فوق العاده ای دارد چراکه امکان اداره جامعه در هر زمینه ای با دستور میسر نیست. باید کاری کرد که مردم در جامعه اسلامی حتی الامکان به طور خودجوش به سمت اجرای احکام اسلامی حرکت کنند و نسبت به احکام دینی تعصب داشته باشند. خوب، روشن است که این کار جز با یک حرکت فرهنگی حساب شده میسر نیست و لذا ما معتقدیم جامعه ای که در آن فرهنگ و سبک زندگی اسلامی جاری و ساری نباشد، از مسیر پیشرفت دور است چه رسد به اینکه بگوییم در این جامعه پیشرفت از سرعت مناسبی خوردار است یا نه. با این وصف، دیگر جای بحث نیست که در جامعه اسلامی می بایست برای فرهنگ هزینه کرد؛ نباید به هزینه فرهنگی که از جنس هزینه های سرمایه ای است بی اعتنا بود و آن را در کم ترین ارقام در برنامه و بودجه مبدل کرد. به نظر می رسد، اگر می خواهیم دو شاخص مهم برای تحقق پیشرفت اسلامی در نظر بگیریم، این دو شاخص نسبت بودجه و همچنین مصرف فرهنگی یک جامعه نسبت به کل بودجه و کل مصرف است. البته روشن است که باید همواره بین فعالیت فرهنگی اصیل و اقدامات فرهنگی صوری، فرمایشی، تزئینی و لوکس تفاوت قائل شد. تردیدی نیست که ترویج فرهنگ اسلامی با کار شکلی و اصطلاحا ویترینی سازگار نیست.

مؤلفه دهم، جهل زدایی است. جامعه اسلامی برای پیشرفت به دو جنس جهل زدایی نیازمند است : یک، از بین بردن جهل معرفتی و به طور خاص، معرفت دینی – بالمعنی الاعم – که اگر با عمل توام گردد، زمینه نورانی شدن جامعه را فراهم می کند و دو، ریشه کن کردن قاطع بی سوادی از یک سو، و بالا بردن مستمر سطح دانش و مهارت مردم به طور حساب شده و هدفمند، از سوی دیگر. البته جهل زدایی در جامعه دینی، فقط از طرق نظامات آموزشی رسمی صورت نمی گیرد بلکه رسانه ها و قالب های متنوع آموزش و اطلاع رسانی غیر رسمی نیز در این عرصه سهم به سزایی را ایفا می کنند. بنابراین، جامعه اسلامی دانا و عالم، فاصله چندانی با مسیر پیشرفت ندارد. یک مطلب دیگر را نیز در اینجا باید متذکر شوم و آن همراه و هم افزا بودن معرفت دینی و علم انسانی – اجتماعی و غیره در پیشرفت اسلامی است که بحث آن در جلسات قبل گذشت.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

خواندن 337 دفعه

نظر دادن